معمای کهریزک، قطعه ای از یک پازل

در این یادداشت سعی می کنم در ارتباط با تخلفات صورت گرفته در حوادث اخیر و موضع گیری های حکومت نکاتی را مطرح کنم. در روزهای اخیر با توجه به صحبت هایی که از طرف مسئولین بیان می شود و یا اخبار و تحلیل هایی که در خبرگزاری های حکومتی منتشر می شود، می توان فهمید که سرانجام پذیرفته اند که در “دو” مورد تخلفاتی صورت گرفته است. این دو مورد که به طور مشخص در سخنان رهبری با دانشجویان بسیجی مطرح شد، یکی کوی دانشگاه و دیگری بازداشتگاه کهریزک است. در گزارش این جلسه، که در وبسایت رهبری منعکس شده، آمده است :” حضرت آیت الله خامنه ای با اشاره به سخنان دانشجویان درباره لزوم پیگیری دستور رهبری در برخورد با حادثه کوی دانشگاه و مسئله کهریزک افزودند: در حوادث پس از انتخابات تخلفات و جنایاتی صورت گرفته است که بطور قطع با آنها برخورد خواهد شد.” و همچنین از نکات مطرح شده در این جلسه : “ضرورت رسیدگی قضایی سریع، قاطع و قانع کننده به حادثه کوی دانشگاه و دلجویی از دانشجویان آسیب دیده.” پس از صحبت های ایشان، در تاریخ چهارم شهریور، امروز در بخش خبری 20:30 گزارشی در ارتباط با بازداشتگاه کهریزک پخش شد. مصاحبه هایی که با مقامات پلیسی و قضایی کشور و نیز بازداشت شدگان کهریزک صورت گرفته بود، حاکی از این بود که نظام به طور جدی و قاطع تخلفات را پیگیری می کند و در مجازات مجرمین کوچک ترین اغماضی نخواهد کرد. بخش مهم دیگر این گزارش تاکید بر این بود که نظام خود را موظف می داند که خسارات وارده به بارداشت شدگان را پرداخت کند.

سوالی که مطرح می شود این خواهد بود که چطور این همه تفقد و دلجویی و پذیرش خطا جایگزین “موضع رسمی” قبلی می شود؟ موضعی که در رسانه های رجا و فارس تا بدانجا پیش رفته بود که تخلفات صورت گرفته را به اراذل و اوباش اجیرشده موسوی مربوط می دانست. نخست، در جواب به این پرسش باید متذکر شد که عموم اقداماتی که این روزها از طرف حکومت صورت می گیرد، در “درجه اول”، نه برای ترمیم وجهه خویش در جامعه که برای محقق ساختن هدفی مهم تر و اساسی تر است و آن هم “منسجم ساختن” “طبقه حامی” و “رفع شک و شبهه” هایی است که در این بدنه حاصل شده است. حکومت وقوع تخلفات کوی دانشگاه را پذیرفته است، چون نیاز دارد دانشجویان حامی و خانواده های آن ها را در این مورد اقناع کند و نیز تخلفات بازداشتگاه کهریزک را پس از فوت “محسن روح الامینی”، که پسر یکی از خانواده های حکومتی بود، پذیرفت. فوت روح الامینی علی رغم همه تلخی، این فایده را داشت که توانست به دلایلی، این زندان را به سطح افکار عمومی کشانده و جامعه را نسبت به تخلفات صورت گرفته آگاه کند. هزینه ی این آگاهی برای حکومت اعتراف به تخلفات خود و نیز ایجاد شبهه در حامیانش بود. به جرات می توان گفت که اگر فوت روح الامینی نبود، چنین موضعی در قبال کهریزک اتخاذ نمی شد، همانطور که پیش از آن نشد. به طور مثال، پاسخ حکومت به نامه ای که کروبی، پیش از فوت روح الامینی، به محسنی اژه ای نوشت، جز اتهام زنی نبود : “آيا شما به عنوان وزير اطلاعات از سرنوشت کساني که مفقود شده‌اند و يا در زندان‌‌هاي غير رسمي کهريزک، شور آباد و سوله‌‌هاي اطراف شهر تهران نگهداري مي‌شوند خبر داريد؟“.

هدف دیگر حکومت از این گونه اقدامات و “تمرکز خاص” بر کوی دانشگاه و کهریزک، پنهان ساختن باقی تخلفات است. هنگامی که این ها در بوق و کرنا می شوند، آه و ناله هایی که از باقی بازداشتگاه ها می آید شنیده نخواهد شد. حکومت با تقبل این تخلفات و بزرگ سازی آن ها، خود را از اعتراف به باقی تخلفاتش رهانید. پذیرش حادثه کهریزک و کوی (با تمام هزینه هایی که دارد)، به طور ضمنی سعی در القای این پیام دارد که “اگر تخلفی بشود، حکومت رسیدگی خواهد کرد. پس آن جا که رسیدگی صورت نمی گیرد، مطمئن باشید تخلفی صورت نگرفته است.” به طور مثال در این هیاهوی تبلیغاتی توانسته اند که تخلفات بازداشتگاه های شورآباد و پاسارگارد و اوین را در سکوت خبری نگه دارند.

نکته بعدی در ارتباط با حوادث کهریزک و کوی دانشگاه، “کاهش هزینه” های حکومت از طریق منتسب کردن آن ها به نیروهای خودسر است. این ادعا برای مبری ساختن حکومت و مقامات مافوق و قدرتمندتر عنوان می شود. اما در واقع این ادعا در لایه های زیرین خود، اذعان به بی کفایتی ارگان های حکومتی است. چطور ممکن است یک زندان را نیروهای خودسر اداره کنند و کسی خبردار نشود! آیا اگر به خاطر تخلفات با مقامات مافوق برخورد نمی شود، نباید به خاطر این بی کفایتی در کنترل و نظارت بر نهادهای زیر دست خود مجازات شوند؟ اصولا قوه قضاییه و وزارت اطلاعاتی که بر زندان ها کنترل ندارند، چگونه می توانند مجری و ناظر عدالت باشند؟ حکومتی که از زندان های خود بی خبر است، چطور می تواند مدعی باشد، اعترافاتی که از زندانیان حوادث اخیر گرفته می شود، تحت شکنجه و وحشی گری های نیروهای خودسر نیست؟
با این همه، اما شاید برادر برزگ از همه چیز خبر داشته باشد!

ماستمالی ایدئولوژیک

این روزها بسیار بیش از پیش و مکرر از مسئولان حکومت شنیده می شود که مبادا به راهی برویم و حرفی بزنیم که اسباب خشنودی “بیگانگان” و “دشمنان” را فراهم کرده و راه سوء استفاده را برای آن ها باز کنیم. در دستگاه “فکری و توجیهی” حکومت، برای تعریف راه صواب و سوا کردن نیک و بد، تا بدانجا پیش رفته اند که بارها، احمد جنتی و احمد خاتمی در تریبون نماز جمعه، “عصبانی” و “خشمگین” شدن “دشمنان” را دلیل و سندی برای تایید راه رفته حکومت قلمداد کرده اند. احمدی نژاد هم امروز با استفاده از همین حربه ایدئولوژیک حادثه کوی دانشگاه را به بیگانگان و جریانات برانداز منسوب کرد. البته اگر چه آیت الله خامنه ای، روز چهارشنبه، بر خلاف احمدی نژاد، پذیرفته بود که در کهریزک و حادثه کوی دانشگاه تخلفاتی از طرف نیروهای سازمانی صورت گرفته، اما باز او نیز برپایه همین حربه، اعلام کرد که ترجیح می دهد برخورد با مسببین حوادث اخیر به طور غیر علنی صورت بگیرد. از نگاه احمدی نژاد اصولا این تخلفات نمی تواند کار نیروهای حکومتی باشد، چون آن ها کاری نخواهند کرد که موجب خشنودی بیگانگان شود و در دیدگاه رهبری نیز برخورد با متخلفین نبایستی علنی باشد، تا مبادا موجبات سوء استفاده دشمنان را فراهم کند.

این تحلیل ها و ماستمالی های ایدئولوژیک، که بر پایه “ترس از سوء استفاده دشمن”، از سوی مسئولان و دستگاه های تبلیغاتی حکومت ارائه می شوند دو هدف عمده را دنبال می کنند. یک، انتساب مخالفین و منتقدان حکومت به کشور های خارجی و ایجاد بهانه ای برای سرکوب این نیروها. دو، تبرئه ساختن حکومت از پاسخگویی به افکار عمومی. ممکن است گمان شود که این حربه ها در جامعه برش نداشته و کارایی لازم را برای فریب و انحراف اذهان مردم ندارند، اما نکته ای که باید بدان توجه شود این است که اصولا ارائه این تحلیل ها برای ایجاد اسنجام فکری در نیروهای حامی حکومت می باشد و “جامعه هدف” این تحلیل ها نیروها خودی و البته” دون پایه” اند. ایدئولوژی حکومت پرده ای است برای پوشاندن حقایق و ارائه توجیهات برای منکر شدن تناقضات رفتاری و فکری سیستم. در واقع تحلیل های ایدئولوژیک و “جهان بینی حکومتی” همچون غذایی فکری است که به حامیان داده می شود تا وفاداری و حمایت آن ها را، با بستن چشمانشان، بخرد.

اما اگر به جهان آن طور که هست نگاه شود و نه بر اساس ایدئولوژی، این سوال مطرح خواهد شد که آیا هم زمان می شود هم قدرت را منبعث از رای مردم دانست و هم در برابر مردم پاسخگو نبود؟ آیا می شود شعار مبارزه با فساد و بی قانونی را داد اما دستگاه قضایی اقدام جدی برای معرفی متخلفین به مردم و مجازات آن ها انجام ندهد؟ آیا می شود شعار عدالت محوری را سرلوحه امور قرار داد اما سیاست یک بام و دو هوا پیش گرفت، برای اصلاح طلبان دادگاه های به اصطلاح علنی تشکیل داد، اما برای نیروهای خاطی سازمانی از برخورد غیرعلنی دفاع کرد؟

شاید پاسخ داده شود که قدرت و مشروعیت حکومت برآمده از رای و نظر مردم نیست، اما سوالی که متقابلا به ذهن متبادر می شود این است که چگونه می توان مدعی بود، حاکمی که قدرت خود را برآمده از رای و انتخاب مردم نمی داند، به صندوق رای مردم دست برد نخواهد زد؟

بی داد در دادگاه

این هم یکی دیگر از نیمه کاره های من که به خاطر پروژه ها و مشغله های فانوس سازی ام نه به پایان رسید و نه روتوش شد. در این مدت بارها شروع کردم به نوشتن اما هر بار به هیچ نرسیده به انتها رسیدند. قرار بود مطلب زیر در مورد دادگاه ها و تحلیل سناریوهای کیفرخواست و اعترافات باشد.
امیدوارم در مورد حوادث آینده این بلاگ به روز تر باشد.

شنبه 10 مرداد اولین دادگاه مهتمان حوادث اخیر در حالی برگزار شد که روند دادگاه از لحاظ حقوقی ایرادات بسیاری داشت. این روزها قانون عریان تر از همیشه زیر پا گذاشته می شود و به بهانه امنیتی بودن فضای سیاسی اجتماعی کشور بسیاری از حقوق اساسی ملت از سوی قدرت نادیده گرفته می شود. حاکم نبودن قانون در کشور به معنی از بین رفتن افسار هایی است که قدرت را مهار و کنترل می کنند و این خود به معنی حاکم شدن استبداد در کشور است. حیات طبقه حاکم در ساخت سیاسی حکومت مستبد از قدرت آن ریشه می گیرد. حکومت مردم را از لحاظ اقتصادی، آرامش روانی و امنیت شغلی و اجتماعی در ترس و اضطراب قرار می دهد. در این حکومت ها برای جلوگیری از ایجاد آگاهی و شجاعت جمعی به محض مشاهده کوچک ترین اعتراض و مخالفت، فرد را به زندان های مخوف خود می برند و با تحمیل مجازات های سنگین که گاه به صورت رسمی از رسانه های حکومتی منتشر می شود و گاه با ترویج شایعاتی در جامعه، در ارتباط با زندان ها و آنچه که با زندانیان رفته است، ترس را در تار و پود جامعه تزریق می کنند. در این حکومت قوه قضاییه زیر نظر شخص رهبر اداره می شود که وظیفه آن تامین امنیت ساختار قدرت و وظیفه قضات حمایت از حکومت است. آن ها هر کسی را که برای تعقیب و آزار بر می گزینند به مجازات می رسانند. آن ها شخص را به عنوان هشدار به مجازات می رسانند تا روح هر کسی را که جرات می کند افکار پریشانش را سبک و سنگین کند مالامال از وحشت سازند. قضات پیش از رویت اسناد و چهره متهم از احکام خود با خبرند. حکومت می داند که میان مردم مقبولیتی ندارد و اعتماد آن ها به مسئولان از میان رفته است و برای جلوگیری از زایش “شجاعت” و “اعتراضات گسترده “از دل این بی اعتمادی، نیاز دارد که بترساند، به قتل برساند، زندان بیندازد و اعدام کند.

در گسلی که در این سی سال در بستر ارتباط مردم و حکومت ایجاد شده بود، زمین لرزه ی حوادث اخیر، شکافی عمیق ایجاد کرده و اعتماد مردم به حکومت از میان رفته است. نتیجه این امر نیز این خواهد بود که مردم به دادگاه هایی که حکومت متولی برگزاری آن خواهد بود، اعتماد نخواهند کرد. نه به این خاطر که از ریز تخلفات حقوقی آگاه باشند بلکه به طور طبیعی به حکومتی که پاسخ “رای من کجاست؟” را با تفنگ و باتون و چماق می دهد نمی توان اطمینان کرد. به حکومتی که “الله اکبر” را با شکستن شیشه ماشین و خانه ها پاسخ می دهد نمی توان اطمینان کرد. به زندان های دربسته حکومتی که مردم را در خیابان می کشد نمی توان اطمینان کرد. به بازجویانی که اجساد مرده تحویل مردم می دهند نمی توان اطمینان مرد. به مسئولانی که خطر شیوع مننژیت در زندان هاشان زندانیان را تهدید می کند نمی توان اطمینان کرد. به حکومتی که پیش از بازدید نمایندگان مجلس از کمپ کهریزک دستور تعطیلی آن را می دهد نمی توان اطمینان کرد و ده ها علت دیگر که اعتماد مردم را از حکومت سلب کرد و متاسفانه هشدارهای موسوی و کروبی و خاتمی و هاشمی کارساز نشد.

 نکته مهم در ارتباط با دادگاه های اخیر، تحلیل تاثیرگذاری آن در مردم نیست بلکه تحلیل سناریو ی نوشته شده که به اسم “کیفرخواست عمومی” در دادگاه خوانده شد و اعترافات متهمین و تاثیر آن در ساخت قدرت و عواقب سیاسی آن باید مورد توجه قرار بگیرد.
 

 

فانوس یا طالع نحس

معنی “کار کلان به خرد نسپردن” را وقتی می فهمی که دانسته باشی کار خرد را هم به خرد نباید سپرد. معنی انسان خرد وقتی می فهمی که دیده باشی چگونه می تواند با ریدنی تمام انچه که ساخته ای را به گُهدانی تبدیل کند. تو از عمر و زمان خودت خرج می می کنی، بی خوابی می کشی، شب و روزت را یکی می کنی، از کیف و سور خودت چشم می بندی، به دلخواسته هایت محل سگ هم نمی گذاری، برنامه هایت را یک یک کنسل می کنی تا شاید اگر خدا بخواهد فانوسی روشن شود و نوری بتابد و سفیدی اش بتواند هزینه ی گزافی که پرداخت کرده ای را جبران کند. انسان خرد را وقتی می شناسی که در آخرین لحظه ها ببینی به فانوسی که ساخته ای گه مالیده است و در شور و شوق بازی با تخم هایش بگوید “آهای، من نبودم”. له شدن را وقتی می فهمی که تمام انچه که ساخته ای، آنچه که قرار بود برجی باشد برای بالاتر بودن، فانوسی باشد برای روشن تر بودن به طور ناگهانی بر سرت خراب شود و تو را در تاریکی خفه کند. بعد به خودت لعنت می فرستی، که آخر چرا هم داستان شدن با انسان خرد؟ چرا کار سپردن به کم خرد پرمدعا؟ وقتی به تنهایی می شد کار را تمام کرد، وقتی می شد نامحرمی نباشد که شب و روز تو را بیازارد.

طبق معمول برای دلگرمی هم که شده باشد، اخرش از طالع نحست سپاس گزاری می کنی که تجربه ای به تو بخشیده است و درسی به تو آموخته و از خدایی که خودت باشی خواهی خواست که از تقاطع سرنوشت چنین انساهایی با تو خود داری کند تا باشد که شاید شیرینی هزینه ای که پرداخته ای را هم احساس کنی.

 
 

 

رییس جمهور موسوی و نماز جمعه

این نیمه جان قرار بود مقاله ای باشد برای تحلیل حضور موسوی در نماز جمعه و اینکه چرا باید در آن نماز جمعه شرکت می کردیم. متاسفانه به موقع به انتها نرسید و دیگر به انتها نرسید.

 

نماز جمعه این هفته، رویدادی است بسیار مهم که در تعیین مسیر حوادث بعد از آن بسیار تاثیر گذار خواهد بود. ریشه این اهمیت و تاثیر گذاری نیز به “حضور هاشمی” و “حضور موسوی” بر می گردد. دو” حضور”ی که باید نخست به طور مجزا از هم معنی شوند و هدف، رویه و اثرگذاری هر یک جداگانه بررسی شود. به عقیده من پس از تحلیل مجزای این دو “حضور”، مجاز هستیم که به ارتباط بینشان بپردازیم. در مقاله پیشین در مورد هاشمی رفسنجانی نوشتم و در این مقاله سعی می کنم به تحلیل “معنی حضور” موسوی و خودمان در نماز جمعه بپردازم.
 

“ما زمانی در تلاش خود موفق خواهیم بود که ابتکارهای ما برای احقاق حقوقمان تا آن حد اندیشیده شده، کارآمد و در چارچوب قانون باشد که حتی کودکان خردسال و زنان باردار بتوانند در آن شرکت کنند.” میر حسین موسوی، بیانیه نهم

یکی از اصول و پایه های جنبش های مبارزاتی مردمی، “اتحاد حول رهبر” است. این اتحاد در “درجه اول” به خاطر خود مردم و ایجاد انسجام و هموار کردن راه برای رسیدن به “خواسته های مردمی” است و درجه بعد به خاطر “شخص” رهبر، رهبری که عهد بسته جان و جهان خود را برای مردم هزینه کند. از خصوصیات رهبری شایسته این می باشد که می تواند اکثریت نیروها و سلیقه های سیاسی و اجتماعی را به هم نزدیک کند و از همگرایی ایجاد شده بتواند “نیروی نوینی” بسازد و با پشتیبانی آن به دفاع از حقوق و آرمان های ملت بپردازد. از همین روست که “رییس جمهور موسوی” قصد ایجاد “حزب” ندارد، سر تاسیس “جبهه سیاسی” ندارد بلکه می خواهد “شبکه ای اجتماعی-فکری” از تمام سلایق سنتی و مدرن، مذهبی و عرفی تشکیل دهد. شبکه ای که فارغ از نظام تصمیم گیری هرمی، می خواهد مردم دانه های تسبیحی باشند که با هم “وجود” کلشان معنی می دهد.
میرحسین می خواهد جهتی به مبارزات بدهد و روشی مشخص کند که همه بتوانند در آن شرکت کنند. یکی از دلایلی که” نماز جمعه” را انتخاب می کند، این است که بتواند “حضور و انسجام” مردم ناراضی را با کمترین هزینه تامین کند. گام برداشتن کنار موسوی اگر چه آرام و آهسته اما راهی مطمئن و کم هزینه است. او و کروبی راه شان را مشخص کرده اند، از “راه بی برگشت” می گویند و قول داده اند تا “دم آخر” کنار مردم باشند.

نظام سیاسی مطلوب مصباح یزدی

 این روزها نام مصباح یزدی همه جا شنیده می شود و از او به عنوان ایدئولوگ جریانات اخیر و طراح مدل دولت و حکومت اسلامی نام می برند. مقاله زیر، مقاله بسیار درخشانی است در ارتباط با ستون پایه های فکری آیت الله مصباح یزدی، که توسط “فرید مدرسی” به نگارش در آمده است. مقالات حرفه ای او که پیشتر ها در “شهروند امروز” و این روزها در “روزنامه اعتماد ملی” چاپ می شود نشان از شناخت بالای او از جریانات سیاسی مذهبی قم دارد. از آقای مدرسی بابت اجازه شان برای انتشار مقاله در وبلاگم تشکر می کنم.

*****************************************

آيت‌اللـه محمدتقي مصباح‌يزدي فقط يك عالم ديني يا رئيس يك مركز‌آموزشي، با نام «موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني» نيست، او صاحب و مولد يك گفتمان و نظام سياسي است. اگرچه شايد در محافل، نهادها و مراكز سياسي و حوزوي حاميان اين گفتمان در اقليت باشند و مدافعان تشكيلاتي آن اندك، اما زنده است و سير آن ميرا نيست. اهداف و برنامه‌هاي سازمان تحت نظر آيت‌اللـه كه شاخه‌اي است، فقط به حضور صاحبان اين تفكر در اين نهاد و آن نهاد خلاصه نمي‌شود، بلكه آيت‌اللـه و هوادارانش كلان‌نگر هستند و آراي آنان به عناصر جزئي خلاصه نمي‌شود؛ اگرچه براي مصاديق هم برنامه دارند.

نظام سياسي ايده‌آل آيت‌اللـه محمدتقي مصباح‌يزدي آنچنان با مدل فعلي جمهوري اسلامي ايران همسان نيست؛ البته اشتراكات زيادي هم دارد. آيت‌اللـه سعي مي‌كند بر بستر فعلي سخن گويد و بر اين بستر، بستر آتي را براساس نظرات خود طراحي كند.

جمهوري اسلامي ايران از ابتدا تاكنون براساس نظام ولايت فقيه اداره مي‌شود كه عالي‌ترين مقام حكومتي آن، ولي فقيه (رهبر) است و او از سوي «مجلس خبرگان رهبري» انتخاب مي‌شود. اگرچه از نظر عملي همين مدل پياده شده است و هر هشت سال نمايندگان اين مجلس از ميان كانديداهاي مورد تاييد شوراي نگهبان توسط مردم انتخاب مي‌شوند، اما در حوزه نظر، آراي متفاوتي درباره نظريه ولايت فقيه، نظام ولايت فقيه و مشروعيت آن و ولي فقيه و اختيارات آن ارائه شده است.

آيت‌اللـه محمدتقي مصباح‌يزدي در جايگاه تئوريسين گفتمان نيمه مسلط دهه سوم جمهوري اسلامي ايران، آرايي در اين باب دارد كه آوانگارد است. شايد بتوان به صراحت گفت كه آيت‌اللـه در جايگاه عضو مجلس خبرگان رهبري، صاحب يك گرايش آوانگارد درباره توسعه اختيارات ولي فقيه و قدرت مطلقه او است و نظامي آلترناتيو هم براي نظام كنوني جمهوري اسلامي ايران طراحي كرده است.

در اين ميان ابتدا بايد بستر نظام سياسي ايده‌آل آيت‌اللـه را شناخت و سپس به چارچوب عملي آن پرداخت و مدل را تشريح كرد؛ البته درباره مختصات همه‌جانبه ولي فقيه و مجلس خبرگان رهبري.

كليد نظام نظري و عملي سياسي آيت‌اللـه محمدتقي مصباح‌يزدي در اين كلام نهفته است: «ما در فعاليت‌هايمان فقط «نظام اسلامي» را مي‌خواهيم و بس. هرچيز ديگري كه مي‌خواهيم، يا مقدمه است براي تحقق «نظام اسلامي» يا لوازمش است و اصالت ندارد.»(1) نظام اسلامي مدنظرش «ولايت مطلقه فقيه» است.(2) او درباره حكومت رهبر اين نظام كه «ولي فقيه» است، مي‌گويد: «حكومت ولي فقيه در زمان غيبت امام معصوم(ع) با نصب عام از طرف امام معصوم انجام شده است كه خود وي منصوب خداست (3)… در هر زماني «فقيه اصلح» براي اداره جامعه اسلامي از سوي امام زمان(ع) منصوب شده است(4)» آيت‌اللـه تفاوتي ميان نصب امامان معصوم با نصب ولي فقيه مي‌گذارد: «معصومان (ع) به صورت معين نصب شده‌اند، ولي نصب فقها عام بوده و در هر زماني برخي آنها مأذون به حكومت هستند.»(5)

بر اين اساس او، با ابراز خرسندي از انتخاب غيرمستقيم رهبري، معتقد است: «فقهاي عضو خبرگان، كمتر تحت تاثير تبليغات و جوسازي‌ها واقع مي‌شوند و در نتيجه در جو آرام و مطلوبي ولي فقيه را كشف و به مردم معرفي مي‌كنند.»(6) چرا كه آيت‌اللـه بر اين باور است كه خبرگان رهبري، رهبري منصوب شده از سوي امام زمان را «كشف» مي‌كند و انتخابي وجود ندارد.

از اين‌رو، به «مشروعيت مردمي» نه‌تنها معتقد نيست، بلكه «مقبوليت» را نيز از آن مردم نمي‌داند؛ فقط معتقد است كه مردم به ولي فقيه «عينيت» مي‌بخشند: «مردم هيچ مشروعيتي به حكومت فقيه نمي‌دهند، راي و رضايت آنان باعث به وجود آمدن آن مي‌شود… با اين تحليل، انتخابات زمينه‌اي براي كشف رهبري مي‌شود، نه اينكه به او مشروعيت ببخشد(7)… مردم اصلا حق حاكميتي از خودشان ندارند تا به كسي اعطا كنند (8)… حاكم را بايد خدا تعيين كند و مشروعيت حكومت از طرف اوست. مردمي كه اختيار خود را ندارند، چگونه مي‌توانند اختيار خلق خدا را به دست كسي بدهند؟!(9)»

بدين‌سان، مهم‌ترين كار ويژه مجلس خبرگان رهبري از منظر آيت‌اللـه براي جلوگيري از اختلاف پس از انتخاب رهبري است؛ چرا كه پيش از اين خود به خود رهبر از سوي امام زمان نصب شده است: «تشكيل مجلس خبرگان مبتني بر نظريه انتصاب است… و خبرگان براي اينكه اختلافي پيش نيايد انتخاب مي‌شوند. (10)… [همچنين] ارزش مراجعه به آراي عمومي كمتر از راي خبرگان است… (11) و انتخاب غيرمستقيم بيشتر قابل اطمينان است.(12)»

مصباح‌يزدي معتقد است كه «در نظام سياسي اسلام حجيت كلام رهبر به راي مردم نيست و اعتبار و مشروعيت نظام و رهبر برگرفته و ناشي از راي خبرگان نمي‌باشد، زيرا خبرگان مقام ولايت را به رهبر اعطا نمي‌كنند. وظيفه خبرگان فقط تشخيص مصداق رهبري الهي است كه شرايط آن را ائمه اطهار بيان كرده‌اند. خبرگان موظفند كسي را كه امام معصوم براي ولايت و رهبري شايسته مي‌داند، به مردم معرفي ‌كنند… بنابراين اعتبار رهبري به سبب صلاحيت‌هاي او و نصب الهي است. بايد افزود: ديگر امور و مناصب با واسطه حجيت رهبر اعتبار پيدا مي‌كند.(13)»

آيت‌اللـه با توجه به اين نظر، «انتخاب» را داراي دو فايده مي‌انگارد و راي منفي مردم را باعث ابطال نظام اسلامي نمي‌داند: «انتخاب و مراجعه به آراي مردم از ديدگاه عقيدتي ما هيچگاه مشروعيت‌آور نيست، تا با منفي شدن آراي عمومي، مشروعيت نظام باطل گردد… انتخابات از نظر ما دو فايده دارد؛ يكي اينكه با برگزاري آن و توجه به آراي مردم، آنها خود را در ايجاد حكومت ديني سهيم خواهند دانست و در نتيجه بيشتر و بهتر در حمايت از نظامي كه به دست خودشان تحقق يافته، مي‌كوشند و آنگاه آرمان‌هاي مهم حكومت ديني تحقق مي‌يابد. فايده ديگر اين است كه امام راحل(ره)- بنيانگذار اين نظام الهي – با تاكيد بر اهميت نقش مردم و آراي آنان مخالفان نظام را خلع سلاح كردند، زيرا آنان با تبليغات مسموم خود قصد داشتند، نظام اسلامي را مستبد جلوه دهند، ولي هنگامي كه آراي مردم در اين نظام مورد احترام و اهتمام باشد، حربه مخالفان از كار خواهد افتاد.(14)»

با توجه به اينكه مصباح‌يزدي اينگونه به راي مردم و انتخابات مي‌نگرد، در باب نظام «جمهوري اسلامي ايران» كه اين نام مورد تاكيد بنيانگذار انقلاب بود، مي‌گويد: «نبايد گمان كرد كه «جمهوري» دقيقا شكل خاصي از حكومت است تا نظام فعلي ما- كه جمهوري است- همان شكل را تقليد كند(15)… ممكن است سوال كنيد؛ پس چرا امام فرمود: «جمهوري اسلامي» و نفرمود «اسلام» يا «حكومت اسلامي»؟ انتخاب واژه «جمهوري» براي نفي سلطنت بود… اين رژيم در ادبيات سياسي اسمش «جمهوري» است، اما نه جمهوري‌اي كه در غرب است، «جمهوري دموكراتيك»، جمهوري‌اي كه همه چيزش و اختيارش در دست مردم باشد و تابع آرا و هوس‌هاي ‌مردم باشد؛ نه. جمهوري‌اي كه محتوايش اسلام باشد. پس هدف برقراري اسلام در يك نظام حكومتي است كه امروز وقتي سلطنتي نبود، اسمش «جمهوري» است؛ نه اينكه در كنار اسلام ما يك هدف ديگري به نام جمهوري داشته باشيم اين تفكري است شرك‌آميز…(16)»

اختيارات ولي فقيه از منظر آيت‌اللـه

آيت‌اللـه محمدتقي مصباح‌يزدي در باب اختيارات ولي فقيه، معتقد به مطلقه بودن آن در چارچوب احكام اسلامي است و حتي «مصلحت» را نيز نمي‌پذيرد و مي‌گويد:‌ «حكومت ديني كه ما مي‌گوييم معنايش اين نيست كه كسي كه در راس حكومت قرار مي‌گيرد و به نام دين حكومت مي‌كند، هرچه دلش خواست راي بدهد.» (17) او براي رد «مصلحت‌ورزي» توسط حاكم اسلامي به قرآن استناد مي‌كند: «خدا به پيغمبرش مي‌فرمايد: تو براي مصلحت‌انديشي نزديك بود اندكي از پيشنهادهاي كفار را بپذيري.»(18)

اما در محدوده احكام اسلامي، دايره اختيارات ولي فقيه را وسيع مي‌بيند و معتقد است: «فقيه واجد شرايط [ولي فقيه] اختيار جان و مال مسلمان‌ها را دارد. (19)» آيت‌اللـه در اين راستا، با اشاره به «عملكرد امام خميني» و استناد به آن مي‌گويد: ‌«اختيارات ولي فقيه فراتر از آن چيزي است كه در قانون اساسي آمده است. (20)» او به صراحت اعلام مي‌كند: «آنچه امام(ره) در طول زندگي‌شان و امامت‌شان و رهبري‌شان عمل فرمودند، تقيد به قانون اساسي نبود.(21)» مصباح اعتبار قانون اساسي و تمامي قوانين را هم به تنفيذ و تاييد ولي فقيه مي‌داند: «به نظر ما تمام مقرراتي كه در كشور اسلامي اجرا مي‌شود، همه اعتبارش به امر ولايت فقيه و امضاي اوست. اگر بدانيم در جايي در يك مورد راضي نيست، هيچ اعتباري ندارد… اينكه امام قانون اساسي را تصويب كرد؛ اين يعني من دستور مي‌دهم اينگونه عمل كنيد و اعتبار پيدا مي‌كند، چون او امضا كرده است، اگر امضا نكرده بود، هيچ اثري نداشت. حتي اگر تمام مردم هم راي مي‌دادند هيچ اعتبار قانوني و شرعي نداشت، همانطور كه خودش فرمود.»(22)

او «راي دادن» مردم را هم در حوزه اختيارات ولي فقيه قلمداد مي‌كند كه براساس نظر او به مردم واگذار شده است: «ولي فقيه يعني جانشين امام معصوم، يعني كسي كه مي‌خواهد حق را تعيين كند. او گاهي مصلحت مي‌بيند، بگويد شما راي بدهيد… انتخابات رياست‌جمهوري اعتبارش به رضايت اوست [ولي فقيه]، مصلحت ديده كه در اين شرايط مردم راي بدهند(23)… [رئيس‌جمهور هم] اعتبارش به نصب رهبر است(24)»

روش مقابله با مخالفان حكومت اسلامي

بدين‌سان، آيت‌اللـه برخورد با مخالفان حكومت اسلامي را پس از تشكيل اين حكومت، اينگونه تجويز مي‌كند: «وقتي حكومت اسلامي صحيح تشكيل شد، مسوول آن حكومت بايد از اين حكومت تا آخرين لحظه دفاع كند. حكومت حقي است، بايد اين حكومت وجود داشته باشد. آن كساني كه مخالفت مي‌كنند؛ آنها آشوبگرند، ضدرژيم‌اند، هيچ رژيمي ضد خودش را تحمل نمي‌كند، حق ندارد تسليم زورگويان بشود. تا كي؟ تا آنجا كه قدرت دارد… پس وقتي حكومت حق تشكيل شد، مادامي كه يار و ياور دارد، رئيس حكومت بايد از نظام دفاع كند. پس از تشكيل حكومت اسلامي صحبت از رفراندوم، راي اكثريت و اين حرف‌ها براي تغيير حكومت اسلامي نيست. چون وقتي حكومت حق و الهي تشكيل شد بايد از آن دفاع كرد كار تا هر جا بكشد… پس بعد از اينكه حكومت اسلامي در اين قطعه از زمين خدا به نام كشور امام زمان(عج) تشكيل شد، هر كس مخالفت با حكومت اسلامي كند، محكوم است و بايد با او مبارزه كرد؛ كم باشند يا زياد.(25)» آيت‌الله مصباح يزدي تعداد مخالفان وموافقان را ملاك نمي‌داند و مي‌گويد: «براي حفظ حكومت كميت ملاك نيست. ملاك اين است كه تعدادي از افراد از امام(ع) يا ولايت فقيه مشروع حمايت كنند كه بتوانند حكومت را حفظ كنند. گاهي ممكن است با 90 درصد و گاهي با 80 درصد و گاهي با 50 يا 40 درصد. او مامور است كه حكومت اسلامي را حفظ كند…(26)»

نظام سياسي پيشنهادي آيت‌الله

اگرچه آيت‌الله محمدتقي مصباح‌يزدي، سعي مي‌كند براساس بستر فعلي جمهوري‌اسلامي ايران، نظراتي را ابراز كند كه حكومت فعلي به نظام اسلامي مدنظرش نزديك شود، اما از مدل ايده‌آل خود نيز غافل نمي‌شود و به طور كامل روش انتخاب مسوولان كشوري از يك كارمند جزء تا رهبري نظام را پيشنهاد مي‌كند. از آن رو كه «انتخاب غيرمستقيم» را بهترين روش براي انتصاب يا انتخاب مسوولان كشور مي‌داند، در اين نظام پيشنهادي اين روش از ابتدا تا انتها پيگيري مي‌شود. در مدل ايده‌آل او؛ «حكومت ديني، حكومتي است كه نه تنها همه قوانين و مقررات اجرايي آن برگرفته از احكام دين است، بلكه مجريان آن نيز مستقيما از طرف خدا منصوبند، يا به اذن خاص يا عام منصوب‌شده‌اند، چنين حكومتي «حكومت ديني» ايده‌آل و كمال مطلوب است…(27)»

او پيش از ارائه مدل پيشنهادي خود، به صراحت اعلام مي‌كند: «شايد يك شرايطي پيش بيايد كه ما بايد اصلا نظام پارلماني را عوض كنيم…(28)» سپس «تغيير قانون اساسي» را درتمامي اصول آن جز اصل چهارم، ممكن مي‌داند و اين اتفاق را بديهي تفسير مي‌كند: «در خود قانون اساسي هم پيش‌بيني شده كه مي‌شود تغييراتي داد، اصلاحاتي كرد، پس انتخاب عنوان جمهوري، انتخاب پارلماني، حكومت پارلماني، به شكل پارلمان غربي و… مسائلي بوده كه امام در آن زمان تشخيص داده‌اند… [البته] الان ما وظيفه‌مان اين است كه نظام جمهوري‌اسلامي را به همان ترتيبي كه در قانون اساسي آمده محترم بشماريم. چرا محترم بشماريم؟ براي ما احترامش از اين است كه ولي فقيه كه منصوب از طرف خداست و مشروعيتش از طرف خداست، او دستور مي‌دهد…(29)»

اما مدل آيت‌الله محمدتقي مصباح‌يزدي؛ در اين مدل(30) شهروندان دو دسته‌اند: دسته اول: اقشار و اصناف غيرروحاني و دسته دوم روحانيت.

دسته اول: غير روحانيون

براساس مدل آيت‌اللـه، در ميان افراد غيرروحاني مراحل زير براي شكل‌گيري چارچوب كلي نظام اسلامي پياده مي‌شود:

گام اول: ابتدا در هر ده، شهر و منطقه‌اي، از همه مردم خواسته شود كه از ميان خود افراد عادي را كه مي‌شناسند، معرفي كنند.

گام دوم: افراد منتخب، ساير افراد عادل گمنام را شناسايي كنند.

گام سوم: جمع افراد عادل اين منطقه براساس تخصص‌ها دسته‌بندي شوند و انجمن‌هاي تخصصي را تشكيل ‌دهند كه رده‌بندي اعضاي انجمن‌ها براساس نظر اعضا صورت مي‌گيرد و افراد براساس اين رده‌بندي سمت‌هاي اجرايي شهر را برعهده مي‌گيرند.

گام چهارم: رده يك‌ها به استان‌ها مي‌روند و مسووليت‌هاي استاني را برعهده مي‌گيرند و رده يك‌هاي استاني به مركز كشور مي‌روند.

گام پنجم: رده يك‌هاي در مركز، در نهادهاي كشوري مسووليت مي‌پذيرند و گروهي از آنان مشاور رهبري مي‌شوند كه مسووليت قانونگذاري در بخش تخصصي خود را برعهده مي‌گيرند كه اين قوانين با تنفيذ رهبري قابل اجراست.

دسته دوم: روحانيت

همين سلسله مراتب از ده، شهر و مناطق شروع مي‌شود و عدول روحانيون اين مناطق انجمني محلي روحانيت را تشكيل مي‌دهند و در نهايت از ميان آنان دانشمندترين به مركز استان‌ها معرفي مي‌شوند. همچنين مراكز استان خبره و دانشمندترين روحانيون را به مركز معرفي مي‌كنند كه مجلس خبرگان را تشكيل مي‌دهد. مجلس خبرگان از ميان خود با تقواترين، عالم‌ترين و كارآمدترين فرد را به عنوان رهبر كشف مي‌كند. اين مجلس به دو دسته تقسيم مي‌شود.

دسته اول كه در فقه صاحب تخصص و نظر هستند، شوراي افتاء را تشكيل مي‌دهند و بازوي مشورتي رهبر در اعلام فتواي او به حساب مي‌آيند.

دسته دوم كه در قانونگذاري و مسائل كشوري تخصص دارند، شوراي نگهبان را شكل مي‌دهند و بر قوانيني كه توسط شوراي قانونگذاري تصويب مي‌شود، نظارت مي‌كنند تا مخل مباني اسلام نباشد، اين شورا هم بازوي رهبري شمرده شده است.

پي‌نوشت‌ها:

1 – هفته‌نامه پرتو سخن (ارگان سياسي موسسه آموزش و پرورش امام‌خميني)، 17 اسفند 79 / 2 – مصباح‌يزدي، محمدتقي، پرسش‌ها و پاسخ‌ها، ج 1، انتشارات موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، قم، پاييز 77، صص 60 – 59 / 3 – همان، ص 16 / 4 – همان، ج 2، ص 51 / 5 – همان، ج 1، ص 18 / 6 – همان، ص 86 / 7 – همان، ص 25 / 7 – همان، ص 25 / 8 – همان، ج 2، ص 50 / 9 – نادري، محمدمهدي، در پرتو ولايت، انتشارات موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، قم، 1382، ص 254 / 10 – پرسش‌ها و پاسخ‌ها، ج 2، ص 56 / 11 – همان، ص 59 / 12 – همان، ج 1، ص 85 / 13 – همان، ص 88 / 14 – همان، صص 33 – 32 / 15 – همان، ص 30 / 16 – هفته‌نامه پرتو سخن، 17 اسفند 79 / 17 و 18 – ماهنامه معرفت ارگان تئوريك موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، مرداد 82، ش 68، صص 12 – 11 / 19 – هفته‌نامه پرتو سخن، 7 دي 84، ش 310 / 20 – پرسش‌ها و پاسخ‌ها، ج 1، ص 58 / 21 – صنعتي، رضا، گفتمان مصباح، مركز اسناد انقلاب‌اسلامي، تهران، تابستان 87، پاورقي ص 577 / 22 – هفته‌نامه پرتو سخن، 7 دي 84، ش 310 / 23 – همان / 24 – پرسش‌ها و پاسخ‌ها، ج 2، ص 57 / 25 – هفته‌نامه پرتو سخن، 30 خرداد 80، ش 83 / 26 – روزنامه ايران، 10 آذر 79 / 27 – پرسش‌ها و پاسخ‌ها، ج 1، ص 45 / 28 و 29 – گفتمان مصباح، ص 663 / 30 – تمامي مباحث مربوط به مدل ايده‌آل سياسي آيت‌الله محمدتقي مصباح‌يزدي برگرفته از: شهرابي، محمد، معارف قرآن، ج 9 (با عنوان حقوق و سياست در قرآن)، انتشارات موسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، قم، 1377، ص 251 – 246.

فريد مدرسي

تحلیل حاتم قادری در پس از انتخابات

تحلیل حاتم قادری به نظرم بسیار موشکافانه و آموزنده است. باید بارها خوانده شود، توسط کسانی که می خواهند بیشتر بدانند. بخت آشنایی حاتم قادری را همچون بسیاری دیگر از روشنفکران معاصر از نشریه وزین “شهروند امروز” و “محمد قوچانی” عزیز دارم. این مصاحبه از اعتماد ملی با قادری انجام شده است.

شما بر لزوم مشارکت انتقادی تاکيد می‌کرديد و اينکه اين مشارکت انتقادی لزوما به معنای شرکت در انتخابات نيست. همچنين شما سال‌ها است انتخابات در ايران را مناسک می‌ناميد، در اين روزها می‌خواهم بدانم که آيا شما در آن زمان فکر می‌کرديد هزينه برگزاری انتخابات، تا اين حد باشد؟ آيا اعتراض‌های مردمی را پيش‌بينی می‌کرديد؟

چهار سال پيش وقتی که دولت آقای احمدی‌نژاد روی کار آمد، تحليلم اين بود که اين دولت، دولت خوبی است. نه اينکه خودش فی‌نفسه خوب باشد، بلکه تبعاتی دارد که آن تبعات می‌تواند به جهات تاريخی برای ما راهگشا باشد، و هميشه نظرم اين بود که نبايد دچار ترس باشيم و هميشه به يک اصلاحات سست و نيم بندی آن هم به هر قيمتی بچسبيم و جرات فرصت دادن به ديگران و نگاه کردن به ارزيابی‌های ديگران را نداشته باشيم.

حالا با توجه به اين تحليل من که دولت نهم می‌توانست ما را به جايی ببرد که اصلاح‌طلبان نمی‌توانستند ببرند می‌خواهم بگويم وقايعی که در ايران اتفاق افتاد دور از آن تحليل نبود. ولی بلافاصله اضافه می‌کنم شدت آن را من هم پيش‌بينی نمی‌کردم. اصل ماجرا را می‌توانستم ببينيم، اتفاقاتی در لايه های درونی جامعه می‌گذشت و مهم‌تر از آنچه بود که در سطح رخ می‌داد.

يک نکته ديگر اينکه اين بار هم سيستم مايل بود انتخابات را به شکل مناسک برگزار کند و همين کار را هم کرد ولی مردم در يک طيفی به شکل غريزی تا آگاهانه احساس کردند می‌توانند از شکاف بين نظام و هيات حاکمه استفاده کنند. و اين استفاده عملا تبديل به يک موج شد که خيلی از جريان‌ها را با خودش برد. من ۲، ۳ هفته قبل از انتخابات به دوستان می‌گفتم که موجی که می‌آيد خيلی چيزها را با خودش می‌برد. مردم اين کار را کردند و يکی از اقدامات تاريخی خودشان را انجام دادند.

شدت اين واکنش يک ماه قبل از انتخابات برای من قابل تصور نبود ولی وقتی که مناظره‌ها شروع شد و موج‌های سبز در خيابان‌ خيلی جدی نبود من با اينکه مناظره‌ها را نگاه نمی‌کردم و اخبار را پيگيری نمی‌کردم، تحليلم بر اين بود که نظام بدجوری باخته و موج مهمی ايجاد شده است.
دولت در اين ميان ناخواسته نقشی تاريخی ايفا کرد.

من سال‌ها پيش بعد از شوکی که انتخاب آقای احمد‌نژاد در جامعه ايجاد کرده بود به اعضای دفتر تحکيم گفتم کسانی مثل آقای جنتی در ايران کارهای فوق‌العاده مهمی را انجام می‌دهند بی‌آنکه خودشان متوجه باشند.

شما تاکيد می‌کنيد که اين انتخابات مثل انتخابات‌های پيشين مناسک بوده اما آن چيزی که فعالان سياسی اين روزها خيلی بر آن تاکيد می‌کنند اين است اين انتخابات مقدمه‌ای بوده برای برچيدن بساط جمهوريت و با انتخابات‌های ديگر فرق ماهوی داشته است. 

من موافق نيستم. نظام همچنان دوست داشت مناسکش برگزار شود. و همچنان رای مثبت مناسکی را پشت سر خودش داشته باشد. اما موجی ايجاد شده بود و حس کردند که نمی‌توانند مناسک را به نحو دلخواه انجام بدهند نه اينکه از اساس با مناسک مخالف بوده باشند. حالا بعد از اينکه اين اتفاقات افتاده، ممکن است عده‌آی در داخل سيستم بدين فکر بيفتند که اين مناسک اصلا چيز مفيدی نيست. ولی فکر می‌کنم تا پيش از اين شرايط اينگونه فکر نمی‌کردند و تصورشان اين بود که با دستکاری آرا مناسک را انجام بدهند. يکی دو اتفاق اين معادلات را به هم زد يکی اينکه چنين موجی ايجاد شد و مردم در طيفی از غريزه تا آگاهی سعی کردند از شکاف هيات حاکمه استفاده بکنند و نکته دوم اين بود که دولت و خود آقای احمدی‌نژاد با نوعی راديکاليسم و ماجراجويی سياسی- انتخاباتی باعث تشديد موج و شکاف هيات حاکمه شدند. آنها ناخواسته اقداماتی را انجام دادند که دولت خاتمی نتوانست انجام دهد و دولت موسوی هم قادر به انجام آن نبود. اين جزء پارادوکس‌های فوق‌العاده مهم است. دولت نهم چهره‌ای ژانوسی داشت نگاهی به خودش داشت و نگاهی هم برای جامعه ايجاد کرد. ولی نگاهی که ايجاد کرد اراده و خواست خودش نبود بلکه در ذات اين دولت بود. آنها تا يکی دو روزمانده به انتخابات فکر نمی‌کردند لازم باشد مناسک را به هم بزنند چه بهتر از اينکه بگويند ميليون‌ها رای پشت سر ما است. چه در داخل و چه در خارج چه در اعمال سياست‌ها و چه در ساکت کردن مخالفين مناسک برای آنها مهم بود. ولی هم خودشان با ماجراجويی آن را به هم زدند و هم آن موجی که ناشی از تبعات اين ۳۰ سال و به‌طور اخص چهار سال گذشته ايجاد شده بود. و اين ۲ عامل چنين وضعيتی را رقم زد.

به نظر شما مدنی بودن شعارها و رفتارها و ارتقای شعارهای مردم در راهپيمايی اعتراضی‌شان تا چه حد نتيجه هشت سال دولت اصلاحات و تلاش روشنفکران در طرح مفاهيمی چون دموکراسی، جامعه مدنی و حقوق شهروندی بود؟

در اينکه آنها تاثير داشتند من حرفی ندارم. بخشی متاثر از آن دوران است بخشی ديگر هم اين است که ما در مقايسه با کشورهای همسايه مثل عراق و افغانستان و عربستان و کشورهای شمالی حتی در مقايسه با ترکيه، در مجموع ملت با فرهنگی هستيم . يعنی دارای تمدنيم. من نمی‌خواهم اين فرهنگ و تمدن را تبديل به اصطلاحات تفاخرآميز کنم اما ما ملت ريشه داری هستيم . در اين کشور ميليون‌ها آدم تحصيلکرده زندگی می‌کند، ادبيات، فرهنگ و پيشينه تاريخی وجود دارد. اين ويژگی‌ها در هشت سال به وجود نيامده در اين مملکت سابقه ۷۰ سال دانشگاه متمرکز را داريم .علاوه بر اين ما در عصری زندگی می‌کنيم که ارتباط تکنولوژيکی و ارتباطی گسترده‌ای داريم نمی‌توان آنها را از بين برد. آن هشت سال موثر بوده ولی اگر دولت آقای خاتمی چهار سال پيش در مورد دستکاری آرا مقاومت جدی می‌کرد ما الان يک جای ديگری بوديم. من فکر ميکنم در تحليل نهايی بايد سهم سياستگذاری‌های هر گروه و هر جريان و قشری کاملا روشن و شفاف باشد. نه برای کينه‌جويی بلکه برای اينکه بدانيم چه کرديم و کجا هستيم؟ به جهت معرفتی اين مساله مهم است. شايد برای خواننده شما عجيب باشد اما من در هيچ‌کدام از اين راهپيمايی‌ها نبودم. اما شعارها را شنيدم. شعارها کاملا مدنی بودو به عقيده من بخشی ناشی از هشياری مردم است که سعی کردند از اصلاح‌طلبی بالقوه‌ای که تصور می‌کردند در نظام جمهوری اسلامی هست کمال استفاده را بکنند. آموزش خوب و سازمانی در اين امر موثر نبود. اقداماتی که سه مرحله قبل از انتخابات صورت گرفت، تلاقی موج سبز، تحريکات دولت مستقر، اتفاقات بين ۲۵ تا ۲۸ خرداد که فرصت‌ تاريخی برای گروه‌های سياسی بود و ۳۰ خرداد باعث ايجاد يک ذهنيت و آگاهی و حسيات تاريخی برای مردم در رده‌های مختلف شد. از مردم کوچه و بازار تا روشنفکران تا کسانی که به صورت سنتی از دولت موجود دفاع می‌کردند و اين اتفاق فراتر از اين مساله است که الان برای آرا چه اتفاقی افتاده است.

شما چرا در راهپيمايی ها شرکت نکرديد؟

من در عين حال که از مشارکت انتقادی دفاع کردم و مشارکت انتقاديم منجر به رای نبود از گذار هم دفاع کردم. يک بار هم به دوستان دفتر تحکيم کفتم ولی بعد رفتند کار ديگری کردند انقلاب سال ۵۷ خلق و خوی من با مردم راه رفتن و شعار دادن نيست خيلی کم راهپيمايی ميرفتم اما در دانشگاه دانشجوی فعالی بودم کوتاه مدت زندان رفتم جز آخرين کسانی بودم که وقتی گارد به دانشگاه حمله کردم دانشگاه را ترک ميکردم. ولی اين بار دختر و همسرم خواستند بروند گفتم شجاع هستيد برويد و شجاعانه رفتار کنيد. من از گذار دفاع کردم ولی از مهندس موسوی حمايت نکردم و گفتم که من از اعلاميه های اعتراضی دفاع ميکنم اما از اعلاميه های ناظر بر حمايت نه. سخت ميتوانستم در حضور مردم مشخص کنم که برای اعتراض آمدم يا حمايت. و حس خوبی به من دست نمی داد وقتی اين همه سبز را اطراف خودم ببينم.

چرا؟

حس خوبی به من دست نميداد. در عين اينکه فکر ميکردم مردم هشيارانه از شکاف بين نظام استفاده ميکنند ولی دوست ندارم در جايی بايستم که مجبور باشم از شکافها استفاده کنم به جای اينکه ايجابی از خواسته های خودمان صحبت کنم. اگر همه ميخواستند مثل شما فکر کنند فکر نمی کنم کسی در اين تجمعات شرکت ميکرد.  اگر لازم بود که يک نفر يا ۱۰ نفر يه خيابانها بروند و سبز ببنند و بگويند اين نياز تاريخی ماست من آن کار را ميکردم اما الان وظيفه من همين تحليل هاييست که ارايه ميکنم.

ما برای تحليل سياسی بايد طرف مقابل را کنشگر عاقلی بدانيم با اين پيش‌فرض رئيس‌جمهور شدن ميرحسين موسوی برای سيستم انتخاب عاقلانه‌تری بود يا رئيس‌جمهور نشدن او؟ آيا اين کار موسوی را به قهرمانی ناخواسته تبديل نکرد؟

اگر من مشاور مديران عالی‌رتبه نظام بودم می‌گفتم انتخابات مهندس ميرحسين موسوی عاقلانه‌ترين انتخاب است. من با اينکه از مشارکت انتقادی دفاع می‌کردم و همچون دوره‌های قبل رای هم ندادم ولی از گذار به دليل مزايايش استقبال می‌کردم. اين گذار می‌توانست ميان چپ و راست در جايگاه ديگری پيوند برقرار کند و اين پيوند محاسنی داشت. من به برخی از دوستانی که عضو ستاد مهندس موسوی بودند و خود ايشان که عضو گروه دانشگاه تربيت‌مدرس هستند (البته بعد از کانديدا شدن ديگر به دانشگاه نيامدند يا من ايشان را نديدم) گفتم که اگر اتفاق خاص صورت نگيرد و دستکاری آرا درحد سه يا چهار ميليون باشد مهندس برنده خواهد شد ولی می‌خواهند با بردشان چه کار کنند؟ و اين طيف عظيمی که از چپ و راست پشت ايشان جمع شده بود را چگونه کنترل می‌کنند؟ اين پيروزی گذاری را صورت می‌داد اما گذاری بی‌برنامه که به مديريت و جرات و شعارهای مشخصی احتياج داشت. در همان زمان من به دوستان می‌گفتم که مهندس موسوی چند مشکل اساسی دارد يکی اينکه ادبياتش، ادبيات منسوخی است، دوم اينکه به شعارهايی رجوع کرده که عصر آن شعارها گذشته است. سوم اينکه «اطرافيان» مهندس سعی کردند که آن شعارها را مدنی کنند. چهارم اينکه مهندس موسوی تصور می‌کرد ذخيره نظام است که بايد به موقع پا به صحنه بگذارد و وقتی به صحنه بيايد خيلی از کارها صورت خواهد گرفت بدون اينکه لازم باشد در سال‌های قبل‌تر موضعگيری‌ها، حزب و تشکيلاتی داشته باشد. اينکه ايشان سازمانی و تشکيلاتی کار نمی‌کرد هم نقطه حمايت و امنيتش بود و هم نقطه ضعفش بود. اين موجی هم که ايجاد شد ويژگی‌هايی دارد که رسانه‌های خارجی و افرادی مثل ژيژک که درباره آن نظر می‌دهند، چون شرايط درونی جامعه ما را نمی‌دانند نمی‌توانند آن را درست تحليل کنند. بايد به اين نکته توجه کنيم اين ميليون‌ها آدمی که اعتراض می‌کنند لزوما طرفدار موسوی نيستند بلکه از شکاف موجود استفاده می‌کنند. مجموعه ای از عوامل باعث ايجاد چنين شرايطی شد خاتمی انصراف داد، حاميان او از مهندس حمايت کردند، برخی افراد جناح راست پشت سر مهندس قرار گرفتند تصور می‌شد اطرافيان کروبی هم می‌توانند با حضورشان در صحنه تحريک‌کننده باشند. ميليون‌ها آدمی که موج سبز ايجاد کردند مهندس را به عنوان رئيس‌جمهور پذيرفته بودند ولی نه به عنوان کسی که شعارها، خواست‌ها و سياست‌ها و برنامه‌هايشان را قبول کرده باشند. برای همين اگر مهندس قهرمان شد، جمهوری اسلامی او را قهرمان کرد. شعارها و نوع سلوک مردم در ايام ۲۵ تا ۲۸ خرداد گذار از مهندس بود. ولی مردم چاره نداشتند جز اينکه بايستند و بگويند ما انتخابات می‌خواستيم و رای ما کجا است.

چند ويژگی درباره ميرحسين موسوی گفتيد، که قبل از انتخابات افراد متعددی هم به آنها اشاره ميکردند مثل ادبيات منسوخ و… اما امروز ميخواهم از شما بپرسم که پايداری او بعد از انتخابات و جهت دادن به اعتراض‌های مردمی کجای تحليل شما قرار می‌گيرد. آيا می‌توان به راحتی از اين ويژگی مهم او و پايمرديش در عمل و گفتار را که ۳۰ سال اخير در ميان سياستمداران ايران بی‌سابقه بوده، چشم‌پوشی است؟ آيا اين واکنش به موقع او نبود که او را تبديل به يک کنشگر تاريخی و قهرمان کرد؟

من اين نکته را می‌فهمم. پايداری مهندس موسوی قابل پيش‌بينی نبود. من با توجه به تجربه ۲۰ سال محافظه‌کاری و سکوت او اين حرف را می‌زنم. اما مايلم دست روی نکته ديگری بگذارم، تمام پيشينه فرهنگی و دينی و ايدئولوژيکی‌ مهندس موسوی و صدها و هزار روشنفکر دينی که خودشان را در چارچوب نظام تعريف می‌کردند در معرض آسيب و محو و انهدام قرار گرفت. بخشی از کاری که دولت کرد و چرخشی که ايجاد کرد اين حس را در آنها ايجاد کرد. بنابراين آنها سعی کردند به آن چيزی برگردند که آن را خلوص و کيفيت درست يک دولت اسلامی و روشنفکری دينی می‌دانند. مهندس و خيلی از روشنفکران دينی دچار اين بحران شده بودند؛ يا بايد می‌پذيرفتند شعارهايی که طی دهها سال‌ در ايران شکل گرفته – با تيپ‌های مثل شريعتی و ديگران و حتی قبل‌تر از او – وداع کنند يا اينکه برگردند. مهندس خودش را در حاشيه‌ امنيت هم می‌ديد چرا که ۲۰ سال حرفی نزده بود که مورد هجوم قرار بگيرد از يک طرف شعارها و دعاوی را هم در خطر می‌ديد و شوکی که يکدفعه به او وارد شد آن شعارها و افکار را در معرض انهدام می‌ديد و متوجه شد با او هم مثل ديگران رفتار ميکنند. اينها را به اين دليل نگفتيم که اهميت مقاومت مهندس را کاهش دهم بلکه می‌خواهم بگويم دليل اين کار صرفا برخاسته از سياست نيست. يکی از نکاتی که در دولت نهم اتفاق افتاد اين بود که روشنفکران دينی که نيروی محرکه انديشه و تفکر يک دين سياسی روشنفکرانه بودند تماما در بحران فرو رفتند و الان يا بايد دچار انفعال و لااباليگری و معنويت‌خواهی شوند يا شعار تفکيک دين از سياست را بدهند و يا رگه‌های خيلی اندکی از آنها همچنان منتظر فرصتی در دل نظام موجود باشند. مهم‌ترين ضربه و آسيب در اينجا وارد شد و مهندس سعی کرد اينها را نجات دهد. نکته مهم اين است که خواست مردم فراتر از نظام است ولی امکاناتشان در درون نظام است به اين دليل مهندس يا کروبی می‌توانستند اين نقش را ايفا کنند و اين به آن معنا نيست که خودشان توانستند فراتر از موج بايستند.  تحقق خواست‌های مردم در مواجه با مهندسی انتخابات کاملا با شکست روبه‌رو شد. الان ما به شکل کلان چهار گروه در جامعه داريم يکی توده‌های عادی مردم که دسته‌دسته‌اند و در راس آنها گروه‌های متوسط شهريند که به شدت از اين وضعيت آسيب ديده‌اند و درون خودشان يک بازنگری اساسی نسبت به مقوله دين و سياست انجام می‌دهند. يک گروه سنتی هستند که از دولت دفاع می‌کردند و بخشی از آنها با حوادث ۲۳ و ۲۴ و ۳۰ خرداد کاملا دچار بحران شدند چون آنها فکر نمی‌کردند که فراتر از ظاهر، اين نظام چنين جوهره‌ای داشته باشد (در خشونتی که به خرج داد، جعل آرا، صحبت‌های تحريک‌کننده) اين وضعيت برای آنها هم شوک‌آور بود. گروه سوم صدها استاد دانشگاه، صدها نفر در سپاه، مدافعان روشنفکری دينی و مدافعان خلوص انقلابی و گروه چهارم کسانی که مدت‌ها پيش از لحاظ دينی و سياسی وضعيت خودشان را با نظام روشن کرده بودند و به لحاظ دينی معنويت‌خواه بودند. مرزهای بين گروه سوم و چهارم که قبلا متعصب و جزمی‌ بود کاملا شکسته شد. اتفاقاتی که افتاد باعث يک بازنگری حسيات گروه‌های مختلف شد. انقلاب ۵۷ ما يک انقلاب سياسی کرديم ولی ساختارها دستخوش تغيير اساسی نشد و تمرکز قدرت حفظ شد حتی برخی ساختارها بازتوليد شد اما الان فکر می‌کنم عصر اين نوع سوگيری ها تمام شده. به همين دليل به‌رغم ظواهر تلخ شرايط و اوضاع را يک جورايی مثبت می‌بينم ما برون شد تاريخی‌مان را انجام داديم. اما کشورهای اروپايی برون‌شدشان را به شکل مثبت انجام دادند با شعارهای مثبت و ايجابی اما ما برون‌شدمان را به شکل منفی انجام داديم و اين می‌تواند خطرات فوق‌العاده زيادی داشته باشد .آسيب‌هايی چون ياس و سرکوب و افسردگی و استرس، مصرف بالای مواد مخدر و بی‌قيدی و فروپاشی بسياری نهادها و هنجارها تا برآمدن کسانی که فکر می‌کنند خشونت را بايد با خشونت جواب داد و سيل مهاجرت به خارج. و اينها به اين دليل است که ما گذارمان را ايجابی انجام نداديم. مهندسی آرا و نقش دولت باعث شد ما گذارمان را صورت دهيم اما به شکل منفی.

شما که سال‌ها است انتخابات را مناسک می‌دانيد الان ديگر در اين موضع تنها نيستيد و خيلی از کسانی که تا پيش از اين سعی می‌کردند شما را قانع کنند که انتخابات يک فرصت دموکراتيک است اکنون در کنار شما ايستادند با اين اوصاف افق چهار سال پيش را چگونه می‌بينيد؟ بعد از اين کنش های دموکراسی خواهانه درون نظام کنشگری خواهد داشت؟

کارگزارهای گذار، قهرمان‌های فعلی نيستند، آنها قادر به نمايندگی گذار نيستند. ما اکنون در يک وضعيت آشفته، چندسويه و کثرت‌گرايانه هستيم. گذار ما به شکل منفی در يک درهم ريختگی تشديد شده اتفاق می‌افتد نه روشنفکران دينی نه روشنفکران معنويت‌خواه (هرچند حيطه نفوذ دسته دوم بيشتر است چون زودتر با بعضی از مفاهيم قطع ارتباط کردند) کارگزار اين گذار نيست. اين گذار منفی برخی آفات خودش را دارد. ولی فراموش نکنيم ما به‌رغم همه مشکلات و انحطاط‌ها دارای يک فرهنگ و تمدن هستيم- من اصلا چشمم را نمی‌بندم و يک‌سويه تجليل‌گر فرهنگمان باشم و در جای خودش می‌توانم نکات منفی آن را هم بگويم. به اضافه اينکه ما يک نسل جوان داريم که يکسری آگاهی‌ها و مفاهيم در دل آنها شکل گرفته است. نوعی تساهل و نگاه مثبت به جهان، امکانات تکنولوژيکی، پرورش نوعی فردگرايی، شدت گرفتن تساهل دينی، که از يک نسل ايدئولوژيک گذر کرده اند .همه اين نکات مثبت است ما الان شاهد نوعی نگاه مجدد به جنسيت، انسان، فرهنگ و دنيا هستيم. به شکل کوتاه‌مدت تبعات منفی هم دارد که به عقيده من چندان طولی نمی‌کشد و ما از اين وضعيت گذر می‌کنيم. به جز اين نکات اميدوارکننده که اشاره کردم شکاف بين هيات حاکمه خيلی قوی است. اين شکاف اجازه نمی‌دهد که يک قدرت کارا و مدبرانه در جامعه اعمال شود و اين يعنی فرصت. الان بخشی از هيات حاکمه بخش ديگر را بيرون می‌کند. يک عده هم در وسط سعی در ترميم روابط دارند و اگر يک بخش در حذف ديگری موفق باشد که عملا هم چنين شده، معنايش اين است که هيات حاکمه از عرصه يک نوع اجماع و مقبوليت و مشروعيت درون خودش به سمت زور ميل کرده است و وقتی به اين سمت بغلتد نمی‌تواند يک دولت کارا داشته باشد. اين شکاف کاملا جدی است و از مشروطه به بعد چنين شکافی در هيات حاکمه نبوده است. (البته بايد به ميان طبقه حاکم و هيات حاکمه توجه کرد ). جمع کردن شکاف کار ساده‌ای نيست. حذف افراد از صحنه و وارد کردن آنها به سکوت مهم نيست، جراحتی ايجاد شده که به راحتی قابل درمان نيست. يک شکاف مهم ميان مردم و هيات حاکمه صورت گرفته که اگر دولت موسوی سرکار می‌آمد هيچ‌کدام از اين دو شکاف به وجود نمی‌آمد. بخشی از توهمات و اميد به اصلاحات در داخل از بين رفت و مردم هم ديگر مردم ۳۰ سال پيش نيستند. شکاف سومی هم بين طرفداران سنتی دولت و اکثريت مردم ايجاد شده است. هر کدام از اين شکاف‌ها هم تهديد است هم فرصت. ميليون‌ها جوان بيکار، سرخورده که امکانات تکنولوژيکی هم دارند انواع و اقسام واکنش‌ها را ممکن است انجام دهند. اتفاق ديگر اين بود که نقش تاريخی مرجعيت تمام شد. مرجعيت بيش از صد سال است ملجا و ماوا و پناهگاه مردم بود ولی الان اين نقش را از دست داده. نه به اين معنا که الان ديگر گروه‌های مرجع‌طلب وجود ندارند، منظورم اين است که که اين گذار کار مرجعيت را هم به پايان برد.

اين شکاف ميان هيات حاکمه در مقايسه با چنين شکاف‌هايی در برخی نظام‌های مشابه، می‌تواند سرآغاز نوعی پوست‌اندازی به سمت توتاليتاريسم باشد؟ شما قدرت نيروهای سرکوبگر را به عنوان مانعی برای گذار چقدر می‌بينيد؟

من سال‌هاست معتقدم در ايران اراده و علاقه خودکامگی و توتاليتاريسم هست ولی امکان تحققش وجود ندارد. هنوز هم اعتقادم همين است. هيات حاکمه و دولت در هر جا که بتواند خودکامگی‌اش را پيش می‌برد ولی امکان فراگير کردن آن را ندارد. برای تحقق توتاليتاريسم بايد امکانات تکنيکی فراهم باشد تا بتوان نوعی تماميت تبليغاتی و ايدئولوژيکی و اطلاع‌رسانی را اجرا کرد ولی در ايران چنين امکانی فرهم نيست. دوم اينکه هيچ نظام توتاليتری بدون پايه‌های مناسب مشروعيت و مقبوليت برقرار نمی‌شود. سوم اينکه هيات حاکمه در ايران به شدت درگير منافع و کاميابی‌های خودشان هستند. آنها رياضت پيشگانگی معتقد به خودکامگی فراگير نيستند. اينها دنيا را خيلی می‌خواهند. فرهنگ و تمدن و ميليون‌ها جوانی که گفتم هم مانع برقراری آن ميشود. البته می‌دانم که می‌توانند روزنامه را ببندند، روزنامه‌نگار را دستگير کنند، استاد دانشگاه را اخراج کنند، کتک بزنند، سرکوب کنند، ولی هيچ کدام از اينها به معنای اين نيست که بتوانند يک خودکامگی فراگير را برقرار کنند. اينکه اصلاح‌طلبی ديگر نمی‌تواند يک جريان مسلط باشد با اينکه يک خودکامگی فراگير عملی شود هم معنا نيست. الان فضای دانشگاه بسته است ولی آگاهی و حس دانشجو در يک فضای ديگر است. سلطه ايدئولوژيکی و اطلاعاتی وجود ندارد و بدون اين سلطه نمی‌توان بر يک جمعيت ۷۰ ميليون خودکامگی را عملی کرد.
همين که موج سبز ايجاد شد معنی‌اش اين بود که برقراری خودکامگی ممکن نشد.

با اين توصيف که گذار در حال صورت گرفتن است موانع پيش روی ما کدام است؟

موانع را در دو قسمت می‌توان شرح داد. يکی اينکه نظام، نظامی است که به صورت غير فراگير خودکامه است. اجازه تشکيل اجتماعات و گفت‌وگو را نمی‌دهد. اين خودش يک مانع است. جامعه را دچار نوعی تشتت و آشفتگی ميکند. مردم نميتوانند از يک افکار منسجم و گفت‌وگوهای سازنده و مثبت و بيرونی و آشکار دست به انتخاب بزنند و ما به يک هرج و مرج گزينشی می‌افتيم چون نظام اجازه گفت‌وگوی انتقادی و مثبت را نمی‌دهد. گذار منفی همين است. يعنی شما نفی می‌کنی بدون آنکه مثبت‌ها گفته شود. معنايش اين نيست که مثبت‌ها وجود ندارد بلکه اجازه داده نمی‌شود مثبت‌ها تبديل به پارادايم‌ها و سرنمودن‌ها در جامعه شود. گفت‌وگوها در سرکوب و فشار انجام می‌شود و اين يک مانع است. به علاوه اينکه در کوتاه‌مدت سرخوردگی، یأس، افسردگی و… روزافزون خواهد شد.

چقدر امکان دارد که تا چند سال آينده چهره‌هايی چون لاريجانی و باهنر نماد اصلاح‌طلبی در جامعه ما شوند؟‌

من سال‌هاست اين نظريه را دارم و هرچه گذشته بر آن استوارتر شده‌ام که ما عقبه‌ای داريم که مرتب نيروها و افکار مدرن را سرکوب می‌کرد و پس می‌زد و در اين ۱۰۰ ساله و ۳۰ ساله و چهار ساله مرتب اين عقبه وارد جريان سياسی می‌شود و مرتب استحاله می‌شوند.
اتفاقی که در جامعه ما می‌افتد استحاله‌گستری است. عده‌ای مدام از پشت پرده به جلوی صحنه می‌آيند، شعارها و شکل و قيافه و ادبياتشان تغيير می‌کند. باز آنها را پس می‌زنند تا اين عقبه تخليه شود. دولت نهم بخش زيادی از اين عقبه را تخليه کرد. در حال حاضر آنها از پشت صحنه تخليه شده اند ولی روی صحنه حضور دارند. به همين دليل می‌گويم شکاف بين نظام خيلی گسترده است. من به اسامی کار ندارم به اين کار دارم که يک گروه که امروز مقابل جريان است چند سال ديگر استحاله می‌شود.
البته اين کار هزينه دارد. ولی اصلا عجيب نيست. يک نکته را فراموش نکنيم ما الان در عصری زندگی ميکنم که هر دولتی سر کار بيايد ناچار است خواه نا خواه شعارهايی بدهند از سوی ديگر خواستهايی در جامعه وجود دارد که خود اين خواستها به شعارها شکل ميدهند. يک تئوری بعضا به کار برده ميشود مبنی بر اينکه وقتی که هيات حاکمه با هم در گير ميشوند برای يارگيری عليه همديگر به گروههای بيرون از خودشان روی مياوردندو اين يعنی افزايش مطالبلت که در ايران هم به خوبی انجام ميشود نخواهند هم انجام ميشوند چرا که جامعه امروز با جامعه ۱۰۰ سال پيش فرق ميکند.
من در کتاب سرزمين های شبح زده که درباره يکی از تجربه های فروپاشی کمونيسم در يکی از کشور های اروپای شرقی است فردی کمونيست است ولی اصلاح طلب شده و ميگويد ما ابتدا انقلاب کرديم و فکر ميکرديم ميتوانيم عالم و آدم را از نو بسازيم ديدم نمی توانيم. بعد فکر کرديم که حداقل عدالتی را برقرار ميکنيم ديدم که آنهم نميشود گفتيم به هر حال نظام مال خودمان است ديديم که نظام هم مال خودمان نيست. اين اتفاقی است که برای اين افراد هم می افتند.
امثال مهندس ميگويند نظام مال ماست طرف مقابل هم ميگويد مال تو نيست.
سير بيانيه ها هم نگاه کنيم ميبينيم که از نيروی مقاومت تبديل به مقاومت مظلومانه شده است نه مقاومتی که جرات ساماندهی مقاومت داشته باشد. اگر مقاومت ساماندهی نشود فقط در آينده از آن نامی برده خواهد شد و نقش تاريخی اش به همان بيانيه تبديل ميشود.
يک ضرب المثل آفريقايی است که ميگويد خدا هم با آن کسی است که ميخواهد از عرض رودخانه شنا کند و هم باسوسماريست که به آب ميزند ظاهر قضيه اين است که اينبار خدا با سوسمار است ولی من ميگويم خوب نگاه کنيم چه بسا با شناگر است.

29 تیر

هاشمی و نماز جمعه

نماز جمعه این هفته، رویدادی است بسیار مهم که در تعیین مسیر حوادث بعد از آن بسیار تاثیر گذار خواهد بود. ریشه این اهمیت و تاثیر گذاری نیز به “حضور هاشمی” و “حضور موسوی” بر می گردد. دو” حضور”ی که باید نخست به طور مجزا از هم معنی شوند و هدف، رویه و اثرگذاری هر یک جداگانه بررسی شود. به عقیده من پس از تحلیل مجزای این دو “حضور”، مجاز هستیم که به ارتباط بینشان بپردازیم.
یکی از اصلی ترین دغدغه هایی که باعث شده بود بسیاری از روشنفکران و فعالین سیاسی اصلاح طلب داخل و خارج از کشور تصمیم به شرکت در انتخابات بگیرند و در ایجاد شور سیاسی در سطح جامعه نقش ایفا کنند، “ترس” از “حذف”، کوچک تر شدن دایره ی خودی ها، فشار بسیار زیاد برای از پای درآوردن فعالین مدنی و سیاسی، ضربه های سهمگین به بدنه احزاب و نهاد های مدنی و در یک کلام ترس از “انسداد اصلاحات” بود. انسدادی که در طول چهار سال دولت دهم می توانست، ضربات جبران ناپذیری به حیات اجتماعی و سیاسی جامعه و حکومت وارد کند. اما آن چیزی که باعث شد که در عرض “یک ماه” و نه “چهار سال”، نه با انسداد بلکه با “نابودی اصلاحات” رو به رو شویم، “حضور مردم” بود که به صورت بی سابقه ای خود را وارد معادلات سیاسی کردند!. حضور مردم اگر چه باعث “تحمیل هزینه” های بسیاری بر حکومت شد اما کمک برزگی بود برای پیشبرد و تسریع “سناریوی حذف چهار ساله” و تبدیل آن به “حذف کودتایی و کوتاه مدت”،بهانه ای عالی برای حکومت و “غذای فکری” کاملی بود برای “توجیه حذف” مخالفان در نزد موافقان. مخالفان سیاسی را به “بیگانگان و دشمن” متصل کردن و آن ها را حلقه ی اصلی تدارک این “آشوب” ها معرفی کردن، همه از ماحصل حضور مردم بود. حضوری که تمام این مدت به آشفتگی سیاسی و اجتماعی دامن زد و حکومت توانست که از این آب گل آلود ماهی بسیار بگیرد.
یکی از دلایلی که باعث می شود هاشمی طریق احتیاط پیشه کند و بی گدار به آب گل آلود نزند، سعی اش در آرام کردن فضا و آشفتگی سیاسی بعد از انتخابات است. موضع گیری صریح او بیش از اینکه به نفع خودش و مردم باشد، به نفع سیستمی است که به دنبال لغزش و بهانه ای برای حذف می گردد و آرزوی شبانه اش “ادامه آشفتگی” های سیاسی تا زمان “تثبیت دائمی” اش می باشد. هاشمی تا امروز به صورت رسمی و صریح مخالفت خود را با نتیجه ی انتخابات ابراز نکرده و تنها به موضع گیری هایی آرام، در جمع خانواده ای زندانیان اخیر، بسنده کرده است. با تمام این ها، به عقیده من اگر چه در سخنان هاشمی هیچ نیست اما مرد با کیاست سیاست ایران، در عمل راه خود را مشخص کرده است. در طول چهار سال گذشته،از زمانی که شکایت خود را از تخلفات انجام شده در انتخابات 84 به خدا برد، تا مخالفت های بی پرده خودش و اطرافیان اش و مریدان سیاسی اش از دولت نهم، تلاش گسترده او در انتخابات دهم و پشتیبانی گسترده سیاسی و مالی از “رییس جمهور موسوی”، نگارش نامه ای تاریخی به آیت الله خامنه ای، مذاکراتش با مراجع قم در قبال ایستادگی در برابر نتیجه انتخابات و تلاش اخیر مجمع تشخیص برای بیرون راندن “الهام” از شورای نگهبان، همه و همه مشخص کننده موضع هاشمی است در برابر سیستمی که آن را دولت احمدی نژاد نمایندگی می کند. این که هاشمی نگران “جمهوریت” باشد، موضوع پنهانی است. اما آنچه عیان است نگرانی او از حذفی است که گریبان خود و خانواده و وابستگان سیاسی و اقتصادی اش را گرفته است. کروبی و موسوی برای “احیای جمهوریت” ایستاده اند و مبارزه می کنند، اما بازی برای هاشمی از جنس دیگری است. بازی ای که سوت آن را احمدی نژاد هنگام مناظره اش با “رییس جمهور موسوی ” به صدا درآورد. سوتی که مطمئنا بدون اجازه مقامات بالا و رهبران هدایت کننده حکومت ایران نواخته نشده است. حکومت توتالیتر به “دشمن خارجی” نیاز دارد و حکومت “حامی پرور” توتالیتر به “دشمن داخلی” نیز محتاج است. در “سناریو حذف چهار ساله” نقش “دشمن داخلی” را برای هاشمی نوشته اند. شخصی که مظهر سرمایه داری، فساد اقتصادی و سیاسی است، شخصی بسیار قدرتمند با لابی هایی پر نفود که سعی در ضربه زدن به دولت انقلابی و رهبر نظام اسلامی دارد. در این هنگام خواهد بود که سیستم با سپردن نارسایی های خودش به سنگ اندازی های دشمن داخلی و خدتمگذار نشان دادن خود، در کنار ساختن زمینه های اجتماعی و سیاسی برای حذف هاشمی، خود را پاک و منزه جلوه خواهد داد.
آنچه که جمعه را متمایز می کند، این است که هاشمی “مجبور” است که سخن بگوید و موضع بگیرد. فضا تا حدود بسیار زیادی آرام شده است و حالا نوبت هاشمی است که انتخاب کند. او در نهایت مهره ای است که حذف خواهد شد، در “بلند مدت” اگر که “تسلیم” شود یا در “کوتاه مدت” اگر که “بایستد”. پیرمرد هفتاد پنج ساله می تواند جانب مردم را بگیرد و از خود قهرمانی تاریخی بسازد و گذشته ی سیاه اش را در “دریای امید” مردم بشوید و یا این روزها که منشا حیات سیاسی یا “مردم” اند یا “اسلحه”، با فاصله گرفتن از مردم، خود را برابر اسلحه های حکومت جور قرار دهد.

اخبار جالبی از سوی کمیسیون امنیت ملی مجلس منتشر شده است. این که هاشمی بیانیه ی تندی با مضمون “ابطال انتخابات” نوشته بوده اما پس از سخنرانی آقای خامنه ای از انتشار آن منصرف می شود و اینکه به نمایندگان اعلام کرده که “از روز نخست با احمدی نژاد مخالفت داشته ام”. به نظر من موضع هاشمی کاملا مشخص است اما راهی که می رود معلوم نیست. جمعه خواهیم فهمید که راه او “بیراهه” است یا “راهنما”ی ماست.

کارنامه کروبی، کارنامه برای “عملگرایی”

مهدی کروبی در این سال ها سر راحت بر زمین نگذاشته است. این را از سخنان گاه و بی گاه او می توان دریافت. ماجرا نیز گویی همه از درگذشت رهبرانقلاب آغاز شد و تنها ماندن چپ ها در حاکمیت جمهوری اسلامی : “ما یک دوره سختی را بعد از امام گذراندیم… در مجلس سوم ما رییس شدیم. چه دنیای مصیبتی بود”. او در مجلس سوم با حمله و انتقاد راست هایی روبه رو بود که البته قابل پیش بینی به نظر می رسید. جدایی از “جامعه روحانیت مبارز” و شکل دادن “مجمع روحانیون مبارز” و به حاشیه راندن راست ها در پست های اجرایی، بی شک نمی توانست بی پاسخ باشد. علی اکبر ناطق نوری پس از جدا شدن مهدی کروبی و همفکرانش از “جامعه روحانیت” و تشکیل “مجمع روحانیون”، روزی در مجلس سوم به سراغ او رفته و گفته بود: “با تشکیل مجمع، شما از ما جدا شدید، اما کسانی که شما به خاطر آن ها از ما جدا شدید و عمدتا هم از اعضای تحکیم وحدت هستند، نه ما را قبول دارند و نه شما را و به اعتقاد بنده اصلا آخوند را قبول ندارند. منتها زیر عبای ما می آیند و استفاده ابزاری می کنند. بعدا هم به قول معروف کشک خودشان را می سایند”.!
در بهار اصلاحات او بر کرسی ریاست مجلس ششم نشست. این بار او از دو سو با بحران روبه رو بود. محافظه کاران او را رییس “مجلس تندروها” می خواندند و به رادیکالیسم متهم می کردند و “چپ ها”یی که اصلاح طلب شده بودند نیز او را متهم به “حفظ وضع موجود” می کردند و “کانفرمیست” می خواندندش.
مهدی کروبی اما آنچنان نبود که راست ها می پنداشتند، چه در زمان جدایی از “جامعه روحانیت” و چه هنگام مخالفت با “طرح اصلاح قانون مطبوعات”. او اما در تصور عمومی اصلاح طلبان و چپ هایی که متحول شده بودند (که شیخ به شوخی آن ها را تازه به دوران رسیده می خواند) نیز جاگاه درستی را اشغال نکرده بود. چه آنکه کروبی اگر حتی یک اصلاح طلب تجدید نظر طلب نبود اما در “دفاع از حقوق زندانیان” نه نتها جدی به نظر می رسید که پیگیر نیز بود و این ممیزه او بود از گروهی که خود را “اصلاح طلبان پیشرو” می خواندند. آنچنانکه خانواده زندانیان سیاسی، عموما سر و کارشان با دفتر رییس بود.

قصد دارم در ادامه به بیان سابقه و فعالیت های شیخ بپردازم و نامه هایش را بازگویی کنم و بر این باورم که “سابقه و نامه” های شیخ به راستی “تصویری از تفکر” اوست و آینه ای برای نمایاندن “عملگرایی”، “صراحت” و “شجاعت” و “آزادی خواهی” شیخ در قامت نظام جمهوری اسلامی ایران. شیخ شاید فلسفه آزادی و عدالت مدرن را نداند اما در این سال ها بی شک بهترین عمل کننده به آزادی بوده است.

  1. روحیه مهدی کروبی در “پیگیری آزادی زندانیان”، روحیه ای متاخر و امروزین نیست. هاشمی رفسنجانی در کتاب خاطرات خود، در تاریخ 10 بهمن 1361، می آورد: “ظهر آقای مهدی کروبی آمد و راجع به آزادی لطف الله میثمی مذاکره شد. گویا قرار است اگر اسلحه هایش را تحویل دهد، آزاد شود.”
  2. مرداد سال 68 پس از فوت امام، شورای نگهبان برای اولین بار “نظارت استصوابی” را در انتخابات “میان دوره ای مجلس سوم” با رد صلاحیت “بهزاد نبوی” به اجرا گذاشت. اما با ایستادگی کروبی و نیرویی که بر “گیلانی” و “جنتی” در “شورای نگهبان” تحمیل کرد، نبوی از صافی صلاحیت ها گذشت و چپ ها توانستند نماینده خود را راهی مجلس کنند.
  3. در 6 اسفند سال 1369 بود که “جامعه مدرسین” حوزه علمیه قم، که از مهم ترین “مراکزمذهبی قدرت” به حساب می آید، در نامه ای به مهدی کروبی، از طرح نمایندگان مجلس برای اصلاح مواد “قانون انتخابات” گلایه کرد. جامعه مدرسین حذف “التزام عملی به اسلام” و “التزام عملی به جمهوری اسلامی ایران” را از قانون دارای بار منفی فراوان دانسته و نسبت به ورود “لیبرال” ها و “بی تفاوت” ها به مجلس، هشدار داده بود: ” (آقای کروبی) آیا با تصویب این طرح با خیال راحت خوابیده اید؟”. کروبی در یکی از تندترین نامه های خود در مقام پاسخ برمی آید: “قید التزام عملی به اسلام و نظام جمهوری اسلامی حذف نگردیده بلکه با آوردن عباراتی روشن تر تلاش شده که جلو سو استفاده از آن گرفته شود… و اینجانب از آن شبی که برخی از اعضای برجسته جامعه مدرسین قم روبه روی امام ایستادند با خیال راحت نخوابیده ام”.
  4. در سال 1372، عباس عبدی به علت انجام یک نظرسنجی به سفارش سازمان های آماری آمریکا به زندان می افتد. تلاش کروبی برای آزادی عبدی، که تا آن روز شیخ را از نزدیک ندیده بود سبب آشنایی این دو می شود. عبدی در مصاحبه ای به شیخ اشاره می کند و می گوید : “ویژگی های او به گونه ای است که هنگامی که به او احتیاج داشته باشید شما را تنها نمی گذارد…. من ارتباط خاصی با کروبی ندارم اما معتقدم که شیخ، ظاهر و باطن متفاوت ندارد و این ویژگی در ایران امروز، حسن بزرگی است.”. آری، کروبی عبدی را تنها نگذاشته بود و به واقع او بود که نامه سربسته عبدی به رهبری از زندان اوین را بدون اطلاع از مفاد آن به مقام رهبری رساند و موجبات گشایش در وضیعت پرونده عبدی را فراهم کرد.
  5. نام کروبی و خاتمی در دو دهه آغازین جمهوری اسلامی چنان در هم تنیده بود که جدایی ایشان متصور نبود و این “شیخ” بود که توانست زمینه را برای حضور و فعالیت خاتمی در مقام ریاست جمهوری فراهم کند. اوج همدلی این دو در سال 1375 بود. هنگامی که میرحسین موسوی نامه وداع از نامزدی را نوشت و از تهران خارج شد، “عبدالله نوری” و “غلام حسین کرباسچی” با کروبی وارد مذاکره شدند تا نماینده جناح چپ در انتخابات سال 76 باشد. اما شیخ “سید محمد خاتمی” را بر خود ترجیح داد.این شیخ بود که سراغ سید رفت تا او را از کنج کتابخانه به کاخ ریاست جمهوری برد و خاتمی چه انتخاب مناسبی بود. سید خوش تیپ و خوش سخن و معترض به سلب آزاذی های فرهنگی و اجتماعی که ردا و عبای خویش از سیاست برچیده بود.
  6. هنگامی که در سخنرانی شکوهمند خاتمی، سال 76، در مشهد اندکی تنش به وجود آمد، خاتمی به علت تهدید هایی که از جانب مراکز قدرت متوجه او شده بود، از کاندیداتوری انصراف داد. این هنگام تیغ سخن کروبی بود که به کار می آمد و هنگامی که “شیخ اصولگرایان”، مهدوی کنی، از تکرار مشروطه خبر داد و خاتمی را به این اتهام نواخت. مهدوی کنی اعلام کرده بود که “علی اکبر ناطق نوری” کاندیدای مورد نظر نظام است. این تنها “شیخ اصلاح طلبان” بود که می توانست به او جواب بدهد. جوابی که تا مدت ها پس از آن “مهدوی کنی” روزه سکوت گرفت.  کروبی آن روزها سراسر ایران را برای خاتمی در می نوردید. او بود که با رایزنی هایش با مقامات بالا و رهبری، با مخالفت هایی که در برابر “خاتمی” و “جناح چپ” صورت می گرفت، مقابله کرد و با ایستادگی اش توانست در نهایت صلاحیت خاتمی را از شورای نگهبان بگیرد و فضا را برای حضور و فعالیت جریان فکری اصلاحات که توسط “سروش” و “حلقه کیان” تئوریزه شده بود، فراهم کند.کروبی در مصاحبه با “شهروند امروز” در این باره می گوید: “….آقای خاتمی را نیز می شناختیم که اگر به ایشان حمله ای شود، ممکن است انصراف بدهد…آقای خاتمی تلفن زد و به کیان ارثی گفت پس کروبی کجاست؟ چرا حرفی نمی زند؟ ما دیدیم که دیگر نمی شود سکوت کرد.آقای مهدوی هم گفته بود برای سخنرانی ها می خواهد به شهرستان ها برود. مصاحبه ای با روزنامه همشهری انجام دادیم و گفتیم آقای مهدوی کنی شما نه رهبر هستید و نه مرجع تقلید که به مقلدین خود دستور می دهید.”
  7. اصلاحات پیروز شد و حلاوت پیروزی در کام “مجمع روحانیون مبارز” بود که  “پرونده شهرداران” چون شرنگی تلخ بر حلق اصلاحات نوپا رفت و کروبی دیگر بار نامه نوشت. خطابش به “محمد یزدی” رییس قوه قضاییه بود و شرح بدرفتاری که با شهرداران مناطق تهران شده و انکار مسئولان قضایی که آن ها شکنجه نشده اند.
    کرباسچی که از عوامل اصلی شکل دهی “موج اجتماعی” به سوی خاتمی بود و دوستی دیرینه ای با او داشت، در ملاقات های گاه به گاه با خانواده می شنید که نه خاتمی، بلکه رییس قوه مققنه، شیخ مهدی کروبی است که به دلجویی از همسر و فرزندانش برخاسته و عزم بر گره گشایی از پرونده او باز کرده است.
  8. کروبی “شیخ” بود، ریش سفید، تصمیم ساز، محل حل اختلاف، مرکز مذاکره، پایگاه لابی، جای درد دل، سینه ای برای شوق و خشم، صندوقچه راز پیدا و پنهان و در مقابل خاتمی قرار بود رییس جمهور باشد، رییس دولت، رییس وزیران، مدیر اجرایی، شخص دوم نظام. کروبی “پایگاه دفاعی اصلاحات” بود و خاتمی می گفت “دعا کنید تا دو سال باقی مانده سریع تر تمام شود”.
  9. داستان همراهی کروبی با خانواده زندانیان سیاسی، این سال ها داستانی تکراری است با روایتگرانی متفاوت، داستانی که به کرات شنیده ایم، زمانی از “عماد الدین باقی”، زمانی دیگر از “عباس عبدی” (چه در دوران اصلاحات و چه دوران سازندگی) و این روزها از زبان دانشجویان زندانی همچون “عبدالله مومنی”.
  10. در سال 1380 مجلس ششم شاهد احضارهای مکرر نمایندگان خود به دادگاه بود. نقض “اصل مصونیت قضایی نمایندگان مجلس” تا بدانجا پیش رفت که حسین لقمانیان را که به قوه قضاییه و مراکز اطلاعاتی و نحوه بازداشت روزنامه نگاران و فعالین سیاسی اعتراض داشت، به جرم “تشویش اذهان عمومی” به زندان محکوم کردند. این باز نیز کروبی بود که شمشیر از نیام برکشید و قوه قضاییه را به شدت مورد حمله قرار داد و از رهبری خواست که هر چه زودتر به مسئله رسیدگی کند. کروبی حکومت را تهدید کرد که اگر نماینده مجلس آزاد نشود، او صندلی ریاست مجلس را ترک خواهد کرد و از این طریق هزینه های زیادی را متوجه حاکمیت خواهد کرد. لقمانیان ساعاتی بعد از سخنان کروبی آزاد شد. سپری که کروبی پیرامون مجلس کشید، تا اتمام دوران مجلس اصلاحات توانست دست قوه قضاییه را از مجلس کوتاه کند.
    لقمانیان در خاطرات خود می آورد: “متوجه شدم که صبح روز 25 دی ماه اقای کروبی از تریبون مجلس اعلام کرده است که از مجلس به خانه برمی گردد و تا زمانی که آزاد نشوم نخواهد آمد….در همین روز ماموران با سرعت آمدند و گفتند که شما آزاد هستید”.
  11. در انتخابات مجلس هفتم، تعداد زیادی از اصلاح طلبان را رد صلاحیت می کنند و نمایندگان در مجلس به تحصن می نشینند. شیخ مهدی کروبی اگرچه همچنان تحصن نمایندگان مجلس ششم را نقد می کند و از دل همین نقدها، مخالفت هایی را نیز به جان می خرد. او با تحصن نمایندگان مخالف بود زیرا به علت شناختی که از حکومت داشت می دانست که به این طریق نمی توان امتیازی گرفت. او برای رسیدن به هدف نسخه ای دیگر پیچیده بود که چه بسا می توانست ثمر دهد و رد صلاحیت ها را بازگرداند. مهدی کروبی در جمع عقلای قوم پیشنهادی کرد: یک معاون رییس جمهور مثل ابطحی، یک وزیر مثل وزیر کشور و دو سه نماینده مجلس استعفا دهند تا این اقدام فشاری از پایین و محملی برای چانه زنی و گفتگو در بالا باشد.
    در همان روزهایی که کروبی که به “کندروی” متهم می شد، نیروهای “پیشرو”تر دولتی این پیشنهاد را به کناری گذاشته و ایده کروبی را نسخه عمل نپیچیدند.
  12. پس از انتخابات سال 1384، مهدی کروبی که به شدت نسبت به تقلب معترض بود، به وزارت کشور و حاکمیت سپاه در انتخابات انتقادات جدی مطرح کرد. او که پیام تبریک پیروزی را مکرر می شنید، ناگهان با رسیدن خبر شکست، در هم شکست و در نامه ای به رهبری از دخالت “مجتبی خامنه ای” در انتخابات و سازماندهی او شکایت کرد.
  13. در این 4 سال شاید به جرات بتوان گفت او تنها کسی بود که برای تقویت تحزب در ایران مایه گذاشت و حزب خود را طی 4 سال به یکی از سرشناس ترین احزاب اصلاح طلب تبدیل ساخت. در این میان اما از “دکتر معین”، “جبهه مشارکت” و “سازمان مجاهدین انقلاب” که در سال 1384 قول تاسیس “جبهه دموکراسی خواهی” را به مردم داده بودند، خبری نبود.
    او در نامه ای به رهبری در ارتباط با تشکیل حزب “اعتماد ملی” واعتراض به “تقلب در انتخابات” ار همه مناصب حکومتی استعفا داد و بیان کرد :”امروز برای آنکه شائبه هرگونه سواستفاده از قدرت سیاسی و اجرایی در تشکیل و ادامه فعالیت حزب منتفی شود، ضمن تشکر از ابراز اعتماد جنابعالی، از این لحظه از کلیه مسئولیت های سیاسی از جمله مشاورت شما و عضویت مجمع تشخیص مصلحت نظام استعفا می دهم.”
  14. در پاییز سال 1386، کروبی که از مناصب حکومتی فاصله گرفته بود، نامه ای خطاب به “وزیر کشور” دولت نهم، در ارتباط با تخریب خانقاه دروایش بروجرد و برخورد با درویشان می نویسد. او “مصطفی پور محمدی” را خطاب قرار می دهد و می نویسد : “اینجانب نسبت به رعایت حقوق اولیه شهروندان و حفظ  امنیت و جان و مال مردم که وظیفه همه حکومت هاست و در قانون اساسی به رسمیت شناخته شده، حساسیت داشته و تذکر می دهم و این به معنی دفاع در اندیشه یا تفکر خاصی نیست…آیا ورود خودسرانه افراد به حریم قانون و تشخیص جرم و صدور حکم و اجرا توسط افراد غیرمسئول باعث هرج و مرج و ناامنی در کشور نمی شود و نباید با شدت با اینگونه اعمال سلیقه ها برخورد کرد؟ “

موسوی و اصلاحات تهی از معنا

احساس بدی دارم از سمتی که احزاب اصلاح طلب و خاتمی پیش گرفته اند. من می ترسم “میرحسین موسوی” مهره اصلی در بازی زیبای حکومت باشد. “دولت ائتلافی” که توسط ناطق نوری و محسن رضایی تئوریزه شده بود اینک به زیبایی توسط موسوی و یارانش در حال پیاده سازی است. اصلاح طلبان بدون توجه به پیش برد دموکراسی، با اصول گرایان همگام شده اند تا احمدی نژاد که جناح سومی را در حکومت تشکیل داده است، حذف کنند. عجب این است که نمی دانند حکومت به محض بازپس گیری قدرت، دوباره آنان را به گوشه ای خواهد راند. عجیب این است که نمی دانند “نه به احمدی نژاد” گام گذاشتن در مسیر اصلاحات نیست اما گام برداشتن در مسیر اصلاحات “نه به احمدی نژاد” را در خود فریاد می کشد.

 من به دوازده دلیل زیر با موسوی همراه نمی شوم:

 1. مطلبی که این روزها زیاد می شنوم این است که مهندس بیست سال نبوده و تنها سرگرم هنر و معماری بوده است. به نظرم این دروغ عنوان می شود که “سکوت” موسوی را به “نبودن” موسوی ترجمه کنند در حالی که مهندس موسوی در تمام این سال ها حضور داشته و سکوت پیشه کرده است. مهندس موسوی سال هاست که از طرف رهبری در “مجمع تشخیص مصلحت نظام” منصوب شده است و نیز قریب سی سال است که در “شورای عالی انقلاب فرهنگی” و باز از سوی رهبری به کار مشغول است. این شورا وظیفه تدوین سیاست های فرهنگی و سانسوری کلان کشور را بر عهده دارد. محمود دولت آبادی در اعتراض به آیین نامه های سانسوری این شورا اعلام کرد که “ما را پیر کردند و خواستند که بمیرانند”. آقای موسوی چرا حقیقت را کتمان می کنید؟

 2. آقای موسوی، به طنز “ابراهیم نبوی” درباره “فاطمه رجبی” اعتراض می کنید، از توهینی که به “بسیجیان” نوشته می شود گله می کنید. اما در برابر دروغ و دغل “محمود دولت آبادی” نسبت به سروش و تحریف تاریخ، چرا سکوت پیشه می کنید؟

3. مهندس موسوی دروغ می گوید آنجا که ادعا می کند من در “ستاد انقلاب فرهنگی”، بستن دانشگاه ها، تصفیه اساتید و دانشجویان نقشی برعهده نداشته ام. آقای موسوی، یادتان بباید که جلسات ستاد در دفتر نخست وزیری برپا می شد. آقای موسوی جوانان ما به خاطر کشف صداقت و صراحت به شما پناه آورده اند، چرا حقیقت را کتمان می کنید؟

 4. آقای موسوی،مشاور آقای خاتمی، مشاور اصلاحات، چرا تمام آن هشت سال سکوت پیشه کرده بودید؟ به گاه قتل های زنجیره ای، چرا نبودی کنار ما؟ چرا وقتی روزنامه ها را قلع و قمع کردند، شمای داعیه دار فرهنگ، نبودی کنار ما؟ چرا وقتی دانشجویان ما را در هجده تیر به خاک و خون کشیدند، نبودی کنار ما؟ چرا وقتی عبدالله نوری، کربساچی،محسن کدیور، عبدی، سازگارا، قوچانی، باقی، باطبی، شمس الواعظین و لقمانیان و دیگر ستارگان مان را در اوین شکنجه می دادند، نبودی کنار ما؟ وقتی هر نه روز یک بار مملکت را با بحرانی می نواختند چرا نبودی کنار ما؟ وقتی خانقاه دراویش را شبانه ویران کردند، وقتی مدرسه سنی های بلوچی را به خاک سپردند، چرا نبودی کنار ما؟ سکوت شمای حاضر در مجمع تشخیص مصلحت و شورای عالی انقلاب فرهنگی را چگونه معنی کنم؟

 5. از سابقه درخشان مهندس موسوی در دهه شصت می گویند. آقای موسوی، سابقه درخشان سیر نگه داشتن شکم مردم نیست. آقای موسوی، باور کنید به زبان آوردن نام “دهه شصت” کافی است تا “رعب و وحشت” بر اندام پدران و مادران ما بنشیند. “جستجوی خانه ها برای یافتن نشریه های مجاهدین خلق”، “جستجوی خانه ها برای یافتن ویدئو” و “جستجوی ماشین ها برای یافتن نوار کاست” را باور کنم یا “آزادی های فرهنگی” امروز و ناگهانی شما را؟
چه کسی گفت “دختران بدحجاب حق ورود به دانشگاه را ندارند”؟
آقای موسوی چه کسی گفت “به قلم ها هشدار می دهم”؟
آقای موسوی “مصادره” ها را چگونه فراموش کنیم؟
همه را می شود با بهانه “جنگ” و “انقلاب” توجیه کرد. اهمیت ندارد. برای من، مهم، تحریفی است که دارد نسبت به شما و گذشته شما صورت می گیرد. برای من مهم این است که “سابقه درخشان” شما هم به نوعی کتمان حقیقت است.

 6. آقای موسوی، در مورد سابقه و توانایی اقتصادی شما هم به گزیده ای از مصاحبه روغنی زنجانی، وزیر “برنامه و بودجه” تان، با روزنامه دنیای اقتصاد اشاره می کنم: “من با جرات و با صراحت مي‌گويم مهندس موسوي انساني شريف، با ايمان، دين‌دار و وطن دوستي است و از اين نظر سرآمد بودند. اما اين را هم اضافه كنم كه عاشق‌تر بودن فرد دليل بر درست عمل كردن او نيست. ايشان براي اجراي روش‌هاي اجرايي و علاقمندي‌هاي خود تئوري مشخصي نداشتند. تخصص مهندس موسوي و تحصيلات دانشگاهي ايشان در زمينه هنر، معماري و شهرسازي است. از لحاظ فلسفي هم به فلسفه چپ علاقه وافر داشته و دارند. به شدت هم تحت تاثير ديدگاه‌هاي دكتر علي شريعتي قرار داشتند، اما نوع عملكرد و نگاه سازمان برنامه با اين مقولات سازگاري ندارد. آنها بايد براي هر روش اجرايي و نقطه نظر خود استدلال قابل توجه ارائه دهند….. وقتي ما آمار فعاليت‌هاي فكري و فرهنگي جامعه را به آقاي مهندس موسوي ارائه مي‌داديم، ايشان هميشه يادآوري مي‌كردند كه چه قدر به عدد و رقم و رياضيات توجه مي‌كنيد. بهتر است سري هم به كتاب‌هاي مولوي و حافظ و عارفان بزنيد و اين قدر خشك به مسايل توجه نكنيد. به خوبي به ياد دارم كه وقتي در شوراي اقتصاد به مسايل نقدينگي مي‌پرداختيم كه افزايش نقدينگي منجر به بالا رفتن تورم و افزايش هزينه‌هاي سرمايه‌گذاري مي‌شود و در نتيجه مردم از سرمايه‌گذاري منصرف مي‌شوند و تقاضا كاهش مي‌يابد، آقاي موسوي در پاسخ به نظرات ما مي‌گفتند، شما در محاسبات خود ضريب ايثار را اعمال نكرديد، شما بايد توجه داشته باشيد كه مردم حاضر به ايثار و از خود گذشتگي هستند. طبيعي است كه ايشان نخست‌وزير بودند و ما به راحتي نمي‌توانستيم بگوييم كه شعر حافظ و مولوي چه ربطي به اين مسايل دارد ….. ايشان روزي به من گفتند به دكتر نيلي سفارش كنيد اين قدر به كميت اهميت ندهد و ايشان را تشويق كنيد يك مقدار هم به عرفان روي بياورد.”

 7. آقای موسوی، گفته اید که شعار شما نیز چون هم سلفان اصولگرا “مرگ بر ضد ولایت فقیه” است. گفته اید که “زندانبان” نیستید و ما نباید چیزی درارتباط با دانشجویان و فعالین زندانی از شما بخواهیم. آقای موسوی گفته اید که” به بسیجیان توهین نکنید، من هم یک بسیجی ام” و”بسیج مدرسه عشق است” و من هنوز یادم نرفته است که همین شبه نظامیان حکومتی به هنگام دفن شهدا در دانشگاهم چه توحشی از خود نشان دادند.

 8. آقای موسوی، شما اصلاح طلبی را از معنا تهی ساخته اید. دوستان ما قهرمانی دیگر از شما ساخته اند. آن ها “حرف و رفتارهای خطرناک” شما را تاکتیکی برای جلب رای می دانند. آن ها دروغ،رفتار انقلابی و زیرپا گذاشتن اصول اصلاح طلبی را نیک می پندارند و نمی دانند آنچه که یک جنبش را از پویایی باز می دارد، وجود سه ناهنجاری است که در دوستان من، شما و حامیان شما موج می زند : “ابهام و سیالیت”، “بی تجربگی سیاسی”،”بی اصولی سیاسی”.

 9. آقای موسوی،”بی اصولی سیاسی” یعنی زیر پا گذاشت اصول اصلاح طلبی و “کمیته بسیج” در “ستاد انتخاباتی” تشکیل دادن. تهی شدن معنای اصلاحات یعنی “دخالت نظامیان در انتخابات” را “اصلاح طلبی” خواندن. (“رجوع شود به سخنان رییس کمیته بسیج در ستاد میرحسین موسوی”)

10. آقای موسوی، از ویژگی های این دوره انتخابات “بیان مطالبات” از سوی اقشار و گروه ها و “پاسخ گویی و تعیین مواضع” کاندیدا هاست. چرا حاضر نشدید که با اعضای شورای مرکزی “ادوار تحکیم وحدت” و “دفتر تحکیم وحدت” گفتگو کنید و مطالبات قشر دانشجویی را، در حد توان، تامین کنید؟ چرا به مطالبات و نامه ناشران تاکنون پاسخی نداده اید؟ چرا مواضع خود را در ارتباط با زنان، به طور صریح و مکتوب، عنوان نمی کنید؟ چگونه می شود به رییس جمهوری رای داد که میلی به پاسخ گویی ندارد؟

11. آقای موسوی، من کدامین چهره را باور کنم؟ چهره ای که با سخنان و رفتار های خودتان تبلیغ می شود؟ چهره ای که تاج زاده و رضا خاتمی و جلایی پور برایمان ساخته اند، “چهره ای که به آرمان های ما پایبند است” ؟ چهره ارزشی دهه شصت را باور کنم که بسیجیان و سپاهیان و اصولگرایان تبلیغ می کنند، “چهره ای که به اصول پایبند است”؟
آقای موسوی، مرد هزار چهره، شما چه کسی هستید و به کدامین مرامنامه پایبندید!؟

12. آقای موسوی، “سهم خواهی ها”ی پس پیروزی را چگونه تامین می کنید. چگونه تضمین می دهید که اصولگرایانی که تمام ارکان اصلی حکومت را در اختیار دارند به حذف موثر اصلاح طلبان اقدام نکنند؟ اتفاقی که همین روزها برای “سعید حجاریان” افتاد و اصولگرایان حامی شما مانع این شدند که او در ستایش شما سخنرانی کند تا مبادا “چهره ارزشی دهه شصتی” شما خدشه دار شود. امروز که به بهانه هیچ، شما و سعید در بربر اینان مجبور به عقب نشینی هستید، فردا کدامین هدف را اتخاذ می کنید و کدامین برنامه را اجرا می کنید که نه ما حذف شویم و نه آنان ناراضی؟

« نوشته‌های قدیمی‌تر